ماه رمضانهای هر سال برای من تداعی کننده خاطرات شیرین روزهای رادیوست.رادیویی که مثل یک کودک بزرگش کردیم و حالا تازه شده 7 ساله.سه شنبه دوازدهم مهر ماه 1384 همزمان با اولین روز رمضان المبارک 1426 هجری قمری،درست اولین لحظات غروب آفتاب همزمان بود با اولین طنین صدای رادیوی استانی.

از مدتها قبل،تدارکات رادیو البته نه همه آن که بخش مهمی از آن مثل فرستنده و لوازم فنی و... آماده شد.من و برخی از دوستان چندین بار برای تهیه و البته گدایی! این وسایل از دوستان مشهدی،به این شهر رفتیم.یادم هست آکوستیک(وسایل عایق صدا) اولین استودیوی صدای استان را خودم دانه دانه از میان انبوه آکوستیکهای خراب در ایستگاه شهید هاشمی نژاد مشهد جمع کردم.

**تصویری از اولین استودیوی رادیوی استان/تصویر متعلق به برنامه پلاک18 است

خدا خیرش بدهد مهندس ذوقی همشهری خوب بجنوردی معاون فنی صدای صدا وسیمای خراسان رضوی را که الحق برای شهرش و رادیوی استانش سنگ تمام گذاشت.

به هر حال در اولین روز ماه مبارک و بر اساس وعده معاون سازمان -مرحوم کردان- به استاندار وقت،صدای استانی با عوامل تولید مشهدی!آغاز به کار کرد.

تهیه کننده محترم برنامه که از مشهد تشریف آورده بودن هم برای خودشان عالمی داشتند.بماند که بیشتر از برنامه سلام آبادی تا آن روز تهیه نکرده بودند و این هم بماند که یک بار در برنامه سحر مشعوف به شنیدن صدای ربنای استاد شجریان شدیم!از همه اینها گذشته می شد کاملاً حس عدم دلسوزی به برنام ها را در گروه محترمشان دید.

یک سحر از اولین سحرهای رمضان وقتی در آستانه پخش اذان بودیم،به ناگاه میز صدا(دستگاه صدابرداری استودیویی)سوخت! البته از اول هم به این میز امیدی نبود ولی خوب لنگه کفشی بود در بیابان...

صدابردار مشهدی خیلی معمولی و عادی گفت: آقای «الف» میز صدا سوخت.از آن جالبتر حرکت تهیه کننده یعنی همان آقای الف بود که گفت:برنامه تعطیل!!!

جالب بود نه؟برنامه سحر ماه رمضان با آن همه شنونده آن هم در روزهای اول شروع به کار آن هم در آستانه اذان باید تعطیل میشد...

گروه مشهدی دست از کار کشید و هرچند به بهانه سفر آن هم در سفری بیش از ده روز،روزه نمی گرفت،اما با کمال پررویی بر سفره سحر نشسته با غر و لند شروع کردن به سحری خوردن!

باید کاری می کردیم.آن زمان در بین همه بچه های بجنوردی که آنجا بودیم،یعنی من و فرشاد متقی و روزبه اکبرزاده و چند نفر دیگر،فقط روزبه دست به آچار و به قولی فنی کار بود.

بنازم تعصبش را.به سمت فرستنده رفت و از من خواست دستگاه ناگرا(چیزی شبیه به ضبط و پخش صوت البته با کاست ریلی)را با یک نوار اذان به او برسانم.من هم بلافاصله بدون اینکه سؤالی از او بپرسم درخواستش را اجابت کردم.

**روزبه اکبرزاده

آنقدر به اذان نزدیک بودیم که هیچ کداممان از روزبه نپرسیدیم چه در سر دارد؟الان که به آن شب فکر میکنم روزی هزار بار به غیرت دینی و تعصب بومی اش درود می فرستم.هنوز هم تصویر ماست گون‌ی!!! آن صدابردار و تهیه کننده مشهدی در ذهنم اسکی می رود و اعصابم را خط خطی می کند!

روزبه ناگرا و فرستنده را با یک کابل دست ساز خودش به هم وصل کرد.باز هم نمی دانستیم چه میکند؟گفت:تو فقط لحظه اذان را به من بگو.ثانیه ها نشان میداد هنگامه اذان شده است.گفتم:روزبه وقت اذان!

روزبه به وسیله ناگرا نوار اذان را پخش کرد و برای اولین بار در ایران،ناگرا شد میز صدا و مستقیماً از طریق فرستده،صدای خوش اذان به گوش مردم روزه دار رسید و روز دیگری از رمضان آغاز شد.

اگر آن روز روزبه اکبرزاده نبود،شاید تست آزمایشی رادیوی استان در رمضان منفی میشد و حالا رادیویی هفت ساله نداشتیم.کافی بود آن روز اذان پخش نمی شد تا تمام آنهایی که سالهاست خوابیده اند،نه تنها بیدار که غرش کنند و بر سرمان فرود بریزند...