برای من که مثل یک خواب بود.خواب شیرینی که تا می آیی حلاوتش را بچشی تمام میشود و بیدار می شوی.مثل همان خوابهاب دوران کودکی که هر چه تلاش می کردیم دستمان به میوه های توی خواب برسد و گازی بزنیم،نمی شد که نمیشد!

سفر امام عزیزمان،حضرت آقا (روحی فداه) به بجنورد،تکرار همان خواب های شیرین و رویاهای فراموش نشدنی سالهای کودکی بود.در این بخش و بخشهایی که در ادامه نگاشته می شود،مروری می کنیم بر حاشیه های سفر رهبری به خراسان شمالی از منظر نگاه پرعیب این حقیر.امیدوارم مطلوب نظر افتد...

چند روز قبل

خبر آمدن آقا به استان آنقدر برایمان غیر منتظره هم نبود.برایمان مسجل بود که بالاخره حضرت آقا به استان ما نیامده و استانهای دیگر را رفته اند.پس مقصد بعدی خراسان شمالی است.اما اعتراف میکنم که هر موقع به این موضوع فکر میکردیم،خیالش هم در این نزدیکی ها برایمان بعید بود!

به هر حال معلوم شد آقا در مهر ماه سال 91 به بجنورد می آیند.دو هفته قبل از سفر با چند نفر از دوستان هیئتی قرار گذاشتیم هر کاری از ما بر می آید برای سفر انجام دهیم.بعضی از بچه ها مامور تهیه اقلام تبلیغاتی سفر شدند.برخی دیگر مشغول جمع و جور کردن بچه ها برای انجام کارهای تبلیغاتی،بعضی دنبال کاسبهای سرشناس رفتند و آنها را برای هرجور کمک آماده کردند!(هنوز یادم نرفته بگم که این کاسبهای استان هم مثل خود استان مان انصافاً محرومند!!!)

الا ایحال مقدمات تبلیغاتی سفر را آماده کردیم.البته به وسع و توان ولیاقت خودمان.مرکز انجام فعالیتهایمان هم شده بود خانه فرهنگ آفرینش شهرداری بجنورد و کمکهای موفق معاون فرهنگی شهردار بجنورد.

دو یا سه روز قبل از سفر با یکی از دوستان برای چسباندن پوستر به یکی از CNG های سطح شهر رفتیم.توی صف فراوان ماشینها می شد شور و شوق سفر حضرت آقا را در چشم ها دید.به هر راننده ای که می گفتیم:پوستر براتون بچسبونیم؟با کمال میل می گفت:بله.ممنونیم!

توی صف ماشینها یک پراید نقره ای رنگ(آژانس تلفنی)هم منتظر سوخت گیری بود.جلو رفتم و به راننده جوان تاکسی گفتم:پوستر آقا رو براتون بچسبونم؟

در کمال تعجب گفت:نخــــــیر!نمی خوام.

حسابی ناراحت شدم.ولی خونسردیمو حفظ کردم و گفتم:هر جور راحتی استاد!

یه ده،بیست دقیقه ای از حضورمون توی پمپ گاز میگذشت.حمید نظریان هم با اون پی کاپ معروفش! و بوقهای نصب شده ی روش،توی پمپ و صف ماشینها حسابی شور و شوق راه انداخته بود.هرکیو می دیدی دنبال عکس و پوستر و پرچم بود.بعضی ها فراموش کرده بودن که توی صف برای چی ایستادن.

منم مشغول چسبوندن پوسترها بودم که یهو یه نفر به پشتم زد و گفت:می شه چند تا از اون پوستر بزرگا رو به من بدید؟

خوب که نگاه کردم دیدم همون راننده پراید نقره ای بود!

هنوزم نفهمیدم جو پوستر چسبوندن ما اونو گرفت و نظرشو عوض کرد یا مهر حضرت آقا با این شوق مردم به دلش نشست و ...

(ادامه دارد...)