آسمان هنوز آبی رنگ بود.هوا دلهره رفتن و ماندن داشت.گویا خورشید و ماه هم برای دیدن این آفتاب درخشان و منظره نورباران حسودی هم را میکردند.

پایان روز بود و درخشش خورشید رو به زوال.باید آماده رفتن میشدیم.رفتن به سمت نور بی انتهای ولایت و خورشید تابناک امامت علوی.

اینجا نجف اشرف است.آسمانش شاید به رنگ همه دنیا آبی آبی باشد اما می شود سبزی تلالو ناب عشق خدا به علی عالی اعلی را در اینجا به نظاره نشست.

حالا در هنگامه غروب به صحن حرمش میرسم.باید کفشها را کند که:فاخلع نعلیک.انک بالواد مقدس الطوی...

نمی دانم به کجا آمده ام.خستگی راه امان نمی دهد تامل و تفکر کنم.نمازی می خوانم و دعایی و تحیتی.

پس کجاست؟کجاست شهر روشن ایوان دلت آقا جان؟

سالها می گفتیم:ایوان نجف عجب صفایی دارد.مولا بنگر چه بارگاهی دارد...

دنبالش میگردم.چشمهایم مثل جوینده ای است که مدام در پی دلداری از این سو به آن سو پرسه میزند.نجفی ها می گفتند در حوالی عرفه و روزهای میانه ذی حجه شهرشان شلوغ میشود و پر از زائر.راست میگفتند.هرچه به اذان نزدیک میشدیم نشانه های این عشق زیارت بیشتر رخ نشان میداد.

راه افتادم.به پاهایم سپرده بودم سست نشوند.گفته بودم میخواهیم به زیارت مولای آسمان و حضرت ابوتراب برویم.

حالا وقتش بود.از ظلع شمال غربی حرم راه افتادم.کم کم هشتی های طلایی صحن چشمک میزدند.گاهی به روبرو نگاه میکردم و گاهی خیره مردمی میشدم که دهانشان از دیدن این همه زیبایی باز مانده بود.

کاش کسی می شد که بگوید در این جایگاه با چشم بسته گام بردار.هرگاه به روضه رضوانش رسیدی زانو بر خاک بگذار.بعد بگو شکرا لله...

بگو یا امیرالمؤمنین روحی لک الفداه...

بعد سر از سجده بردار...

حالا چه می بینی؟

دروغ و بزرگنمایی نبود.اینجا هر چه هست رنگ بهشت دارد و عطر کوچه های بنی هاشم.

واقعا حیرت انگیز است این همه زیبایی و جلال و عظمت.

ایوان نجف عجب صفایی دارد       مولا بنگر چه بارگاهی دارد...