مثل همه شبهایی که دلهره فردایش هیجان زیبایی به ارمغان می آورد،آن شب هم برای خودش شبی بود.شب نوزدهم مهرماه.فردا میهمان داشتیم.آن هم چه میهمان عزیزی.

از روزهای قبل همه تلاشمان بر این بود که شیرینی سفر حضرت آقا را در همان شب آمدشان بچشیم و لذتش را درک کنیم.از غروب عزممان را جزم تر کردیم.همه بچه های هیئتی و دوستان دیروز و امروز،در ستادی واقع در خیابان طالقانی شرقی حوالی میدان شهید جمع شدیم.کاروان های موتوری هم که به راه بودند.

یادم نمی‌رود آن صحنه بیاد ماندنی دود اسپند و عطر صلواتی را که فضای شهرم را زینت داده بود.بر و بچه ها هرکاری از دستشان می آمد میکردند.آسید محمود و بعضی از بچه ها چسب نواری در دست و پوسترهاشان آماده برای چسباندن روی ماشینها بود.تقریباً ماشینی نبود که از ترافیک سنگین خیابان طالقانی بگذرد و به پوستری زیبا از پوسترهای ستاد مردمی آراسته نشود.

علیرضای دوست داشتنی ما هم برای خودش حال و هوایی داشت.گاهی می رفت داخل ستاد و میکروفن را به دست میگرفت و بلند بلند شعری می خواند.بیشتر هم بیرون می آمد و داد وبیدادی راه می‌انداخت که بیا و ببین.بهشت و جهنم را در صدای علیرضا ردّ میزدی،پیدایش میکردی!با جدیت می‌گفت:مردم!هرکی فردا بیاد،جاش تو بهشته،هر کی هم نیاد...

حول و حوش ساعت 8 شب بود که ترافیک ماشینها در هر دو طرف خیابون طالقانی تا مخابرات خیلی‌ سنگین شد.بخصوص که اتوبوسهای خط واحد هم برای جابجایی مسافران در مسیر مخالف(ویژه)در حال تردد بودند.جماعت مردمی هم که دو طرف خیابون ایستاده بودند،کمی از جمعیت بازار شب عید نداشت.همه پوستر به دست و همه منتظر و خوشحال.

ترافیک دیگه کاملا قفل شده بود.یک آن،یاد حرف یکی از بچه های بیت آقا افتادم که چند روز قبلش می‌گفت:نکنه کاراتون باعث شه مزاحمتی برای مردم ایجاد شه و دودش بره توچشم مردم!

گفتم باید کاری کرد.با چند تا از بچه های ستاد رفتیم اون طرف خیابون.تجربه ستاد تبلیغاتی زمان ریاست جمهوری بدردمون خورد.به بچه ها گفتم دستاتون رو زنجیر کنید و تا می‌تونید مردم رو به پیاده رو ها هدایت کنید.از تصویربرداری هم که آون طرف مشغول ضبط این صحنه های زیبا بود خواهش کردیم چند لحظه کارشو قطع کنه تا هیجان مردم فروکش کنه!

اتوبوسها رو چند متری به جلو هدایت کردیم اما بازهم ترافیک حل شدنی نبود.دیدم اینجوری نمیشه.گفتم دل میزنم به دریا و میرم چهارراه مخابرات رو میبندم.باسرعت به سمت چهارراه حرکت کردم.یه سرباز وظیفه و یه افسر توی چهارراه بودند.تجربه می‌گفت این جور وقتا همه به حرفت گوش میدن!شایدم اعتماد به نفس کاذب بود.یا اعتماد به سقف!!!

تا رسیدم به چهارراه به سرباز بنده خدا گفتم چرا چهارراه رو نمی بندی؟

سربازه جاخورد و یه آن فکر کرد من چکاره مملکتم!گفت:به کدوم طرف ببندم؟

گفتم:به سمت میدون.

رفت رو به روی ماشینها ایستاد و توی چند دقیقه چهارراه رو بست.

چند لحظه بعد یه افسر موتور سوار که لهجه‌ی تهرونیش کاملا از بقیه متفاوت بود نزدیک سرباز شد و گفت:چرا چراغ راهنایی رو دستی نمی کنی؟

جواب سرباز هم در نوع خودش جالب بود.گفت:کلید چراغا دست من نیست.دست شهرداره!

بنده خدا افسر تهرانی هم هاج و واج به من نگاه کرد و گفت:اگه شما اینجا هستید پس من میرم بالاتر!!!

واقعاً اعتمادم به قول بچه ها به سقف رسید و گفتم:شما بفرمائید.

خلاصه توی چند دقیقه با چند تا از بچه ها خیابون طالقانی به سمت شهید رو بستیم و بار ترافیکی سنگین مخابرات تا شهید باز شد.

شب قشنگی بود.جدا از اعتماد به سقف من!همه چیش تازه بود.حتی بوی اسپندی که زمین و زمان رو برای مهمونی فردا آماده دعوت میکرد.

باید زودتر برای فردا آماده می‌شدیم...

ادامه دارد...