دنیای عجیبی است.یک روز عهد می‌بندی که باشی و فردا عهدت را می‌شکنی.اصلاً دنیا دنیای عهد شکنی هاست.دنیای فراموشی و نسیان.دیروز امیدوار میشوی و فردا نا امید.

این رسم ناخوشایند این دو روزه دنیاست.

وقتی سیاهی ها تو را نا امید از روز می‌کند،دلت را خوش میکنی به آنهایی که سالها امید مادرشان بودند.آنها که خبر آمدنشان امیدی بود برای پدر،برادر،خواهر...

می‌گویی آنها دیگر نا امیدت نمی‌کنند.ولی فراموشت،چرا.

غریب است رسم این گردونه‌ی بلا.غریب است و ظالم.

حالا میان این همه سیاهی و بی وفایی،اگراز آنهایی که امیدت بودند فراموشی ببینی،چه میشود؟

ما گم شده ایم در راه هزار پیچ این دنیا...

شک ندارم که گم شده ایم...

هرچه چشم را باز و بسته می‌کنم،سیاهی ها امان از دلم می برد.

باید دلم را تکان دهم...

برای خانه تکانی دل هم چراغ می‌خواهم.

حالا تو بگو مسافر خسته‌ی من!مگر دلم را به نگاهت گره نزده بودم.پس چه شد تمنای آمدنت؟

کجایی قرار دلم؟کجایی بهار دلم؟حالا که می‌خواهمت فراموشم کردی؟

راه را نمی‌بینم و تو در انتهای آن ایستاده ای.

فراموشمان نکنید ای آیه های بصیرت.ای گلواژه های طراوت و مهربانی.فراموشمان نکنید...

من تو را راموش نکردم،باور کن

فراموشمان کنید راه را گم می‌کنیم و باز به بیراهه می‌زنیم...و بیراهه همانجایی است که تو در آخرش هم نیستی.