یک روز بعد از آن حادثه دلخراش عاشورای تهران،با چند نفر از بچه های هیئتی جمع شده بودیم تا شاید مرهم برای زخمهایمان پیدا کنیم.

یکی می‌گفت:باید بریم تهران.اون یکی میومد تو حرفشو میگفت:فقط باید بریم در خونه میرحسینو آتیش بزنیم و ...

تو این گیر و دار خبردار شدیم قراره چند تا از بر و بچه های هیئتی راه بیفتن توی خیابونا و فردا رو عزاداری کنن.خلاصه ماهم مثل همیشه دس به کار شدیم.انگار بجنوردی های باغیرت برای ریشه کن کردن این فتنه بزرگ و خون دادن در راه ولایت و نظام،از همه بیشتر عجله داشتند.

یکی دنبال بنر بود و اون یکی مشغول طراحی عکس و تراکت.

یه تراکت با حال از 3 تا عنصر فتنه زدیم و روش نوشتیم:مرگ بر اولی و دومی و سومی...

فرداش یعنی 8 دی ما 1388 برای ما روز‌ ویژه ای بود.بعد از عزاداری مفصل عاشورا و طوفانهایی که به تسلیم رهبر آرام شده بودند،حالا موقع نشان دادن تعصب ولایتمداری بود.

من و پدرم که صفت "وزیر شعاری" بجنورد براش ثبت شده از منزل به سمت میدون شهید به را افتادیم.

تصویری که توی میدون شهید دیدم برام غیر قابل تصور بود.جمعیت عظیمی که توی یک روز غیر تطیل،به صورت کاملا مردمی و بدون اعلام عمومی گسترده توی راهپیمایی حاضر شده بودند.

من ذوق زده دنبال بچه های هیئت بودم.شناسایی اونا توی این جعیت بزرگ فقط با اون دو تا تراکت محشر،امکان پذیر بود.

میون جمعیت می‌شد غیرت انقلابی و بغض فرو خورده مردم حسینی رو،که حالا ترک برداشته و شکسته شده بود،احساس کرد.

راستش برای اولین بار بود که می‌دیدم مردم خیلی با اراده و دوس داشتنی به شعارهای بابام جواب میدن.

سر چهارراه امیریه هم نطق کوبنده‌ی پیر و مراد بجنوردی ها،حاج حبیب الله مهمان نواز،انصافاً بیاد ماندنی بود.

بعد هم تلاش های ابولفضل جیرانی و بر و بچ هیئت برای پاره کردن(بخوانید جر دادن)اون دو تا پلاکارد و نشون دادن عمق کینه شون از "قنفذ" های زمانه،زیبا ترین تصویر این راهپیمایی مردمی رو رقم زد.

اینجا بجنورد بود،حماسه هشتم دی ماه 1388،یک روز قبل از 9 دی ماندگار ایران.


*************این یادداشت رو فقط به عشق آقا سید محمود عزیز نوشتم.