سالها پیش یکی از علمای تهران خاطره ای را تعریف می‌کنند که هر موقع اون خاطره رو می شنوم دلم آتیش میگیره.مخصوصاً این روزها که حسابی دلم گرفته است...

ایشون می‌گفتن:"یک سال برای زیارت ابا عبدالله(ع) قصد عزیمت به کربلا داشتیم.با چند نفر از هم مدرسه ای ها آماده رفتن شدیم.چون توی این سفر بر خلاف سفرای قبلی خانمم همراهم نبود،رفتم منزل و گفتم اگه سفارشی،حاجتی،خواسته ای دارین بگید.

خانم بغضی کرد و گفت:فقط رسیدی حرم حضرت سقا،بگو:باشــه آقــــا!

گفتم فقط همین؟گفتن بله.

چند روز بعد از حضورمون توی کربلا یاد این سفارش خانمم افتادم.سر صبح خودمو به حرم حضرت عباس‌(سلام الله علیه)رسوندم و گفتم:باشـــه آقـــــا...

روزبعد توی خونه ای که برای استراحت واطراق اجاره کرده بودیم نشسته بودم که یهو صدای در منو متوجه خودش کرد.

رفتم در رو باز کردم.حیرت همه وجودمو فرا گرفته بود.خانمم اومده بود کربلا..."

حکایت منم شده مثل اون بیچاره ای که پای چشمه نشسته و تنها کاری که ازش بر نمی‌آد،آب خوردنه...

چند وقتی هس که قسمت نشده برم پابوس حضرت رئوف و مهربان،امام جان جانان،علی ابن موسی الرضا(علیه آلاف تحیه و الثناه).

یادش بخیر دوره دانشجویی توی مشهد،چه راحت دلمون پر می‌کشد سمت حرم و با گنبد طلایی حضرت عشق،حال می کردیم...

ولی مثل اینکه خیلی بی روزی و کم سعادت شدم.

آقاجون دلم خیلی گرفته.خیلی!می شه نامه‌ی منو  امضاء کنی؟می شه بیام خاک کف پای زائراتو سرمه چشام کنم؟

میشه دعوتم کنی؟میشه بخوای منم زائرت بشم؟

خیلی دلم گرفته...خیلی

باشــــه آقــــــــا....باشه