دوست داشتنی تر از اون سراغ ندارم.ساده،بی تکلف،بی ریا،خودمونی،عاشق امام و انقلاب و آقا،رزمنده دو آتیشه‌ی دیروز و مدافع مستحکم امروز،کمی عصبانی،با قدی کوتاه،خنده های ملیح و اخم های دلنشین.

این ها همه ویژگی های علیرضای دوست داشتنی ماست.علیرضا محمد زاده.

ببخشید اگر بی ادبی می کنم و علی رغم سن کمم،این بزرگمرد رو به اسم کوچک صدا میزنم.او علیرضای همه است.آن روز که 14،15 سال بیشتر نداشت برای اینکه علیرضای همه بود به جبهه رفت و حالا هم که سپیدی مو و دل شکسته اش خبر از فراق یاران دارد،باز هم علیلرضای همه است.

علیرضای قصه ما دلش پر است از بی وفایی زمانه.از دوری رفقا.از این که شش سال با بچه های خاکی حضرت زهرا(س) بوده و حالا مجبور است تنها فقط به عکس روی مزارشان خیره شود.آن هم چه مزاری...

علیرضا دلش پر می‌کشد برای مصطفی کریمی.برای حمیدرضا دستجردی.برای سید مجتبی و سید مرتضی نظم بجنوردی.برای مصیب لنگری.برای همه دوستان شهیدش.

بیخود نیست پای روضه شب علی اکبر حسین،علیرضا هر سال جان می‌دهد.او معنی عرباًعربا را لمس کرده.چشیده.باور کرده.

او سر روی نیزه را می‌فهمد.او معنی معجرهای سوخته را در کردستان درک کرده.علیرضای ما طاقتش طاق می شود وقتی مقتل عباس برایش می‌خوانی.چون در شلمچه هم تشنگی دیده هم بی وفایی هم شکستن کمر برادر...

علیرضا،از آن بچه خیبری هاست که حالا مانده،تا راوی مظلومیت فرزندان زهرا در مجنون و هویزه و فکه باشد.

همیشه می‌گوید "دلم در حسینیه و طلائیه جامانده رفیق."

می گوید:"رفیق خداکنه آخرش خراب نکنم."

دلم می‌گیره وقتی علیرضا با بغض از توفیق شهادتش صحبت میکنه....

هــــــــی...

الغرض؛این علیرضای دوست داشتنی ما،حالا در جمع کاروان عشاق حسین،هم نوا با زینب کبری،شاید هم به نیابت از مصطفی کریمی و همه اونایی که آرزوی دیدن کربلا رو داشتند،عازم حرم آقا شده.خوش بحالش که برای اولین بار،با پای پیاده،مثل جابر قدم به سرزمین ملائک میذاره.

روز آخر که برای خداحافظی پیشش رفتم مدام گلایه از دنیا داشت.از اینکه چرا مونده.چرا با رفیقاش نرفته.علیرضا هنوز هم آرزوی شهادت داره.

اگه میشه دعا کنید علیرضا شهید بشه...