19 مهر ماه سال 1391.بجنورد.آفتابی ترین روز تاریخ

توی جمعیت انبوهی که برای دیدن حضرت آقا(روحی فداه)آمده بودند،غرق شدم.مثل کاهی که در انباری بزرگ دنبال نگین انگشتری می‌گردد.

نه!مثل ماهی در دریا که می خواهد به مرواریدی درخشان برسد.

ماشین حضرت آقا که آمد،خودم را توی جمعت انداختم و چند قدمی همراه ماشین رفتم.مرا می‌بردند.

ناگهان احساس کردم دیگر توان نفس کشیدن ندارم.دستی برای محبوبم تکان دادم و عقب کشیدم.با فشار جمعیت به بلوک های اطراف خوردم.چند لحظه همانجا ایستادم تا نفسی چاق کنم و دوباره راه بیفتم...

صدای گریه ای توجهم را به خودش جلب کرد...

به پشت سرم نگاه کردم.خانم بد حجابی،از همانهایی که آقا هم در جلسه روحانیون ذکری ازشان کردند،پشت سرم بود...

ماشین آقا رفته بود..مردم هم...

خانم بلند بلند گریه می‌کرد و می‌گفت:آقا جون ندیدمت...

به پهنای صورت اشک می‌ریخت و می‌گفت:آرزوی دیدنت به دلم موند!؟