عصر عید قربان سال 90 بود.بعد از سه روز دلدادگی با ارباب باید وداع میکردیم..

چند بار برای زیارت وداع رفتم ولی دل خداحافظی نداشتم

دلم لرزید برای آن لحظه وداع حسین و اهل خیام.آن وداع حسین و رقیه اش...

چه روزی خوبی داشتیم من و مجید که آن شب مهمان پیرغلامان ترک زبانتان شدیم و با حاج اصغر زنجانی و حاج ولی الله کلامی،یک دل سیر گریه کردیم...

آقا جان سخت بود خداحافظی  باشما

من و جدایی از کوی تو خدا نکند      خدا هر آنچه کند از تو ام جدا نکند

حالا دلم گرفته برای این ضریح قدیمی هشتاد ساله ات ارباب...

باید خداحافظی کنـد؟نکنــد؟

می رود اما رازها در دل دارد...

می رود،اما صدای بال ملائک زیر قُبّه ات را چه کند؟

می رود اما گریه های شب جمعه مادرت را چه؟اشکهای صاحب الزمان را...

می رود اما صدای خش خش پای ترک خورده آن پیرمرد باصفای بروجردی را که به پابوستان آمده بود و دلش برایتان یک ذره شده بود،هنوز در گوشش هست...

اربابم...

این روزها دلتنگ تر از همه،همین ضریح قدیمی شماست...

خوشا به حال ضریح جدیدت ای آقا

اما

چگونه دل بکند از تو آن ضریح قدیمی...