ساعت حدود 6 صبح روز بعد از عید قربان است.یازدهم ذی الحجه.از هتل کربلا با باری از بغض به سمت مقصدی که هنوز بیشتر از کربلا دوستش نداری حرکت می کنیم.خیلی هم بر وبچه ها ی کاروان ساکت نیستند،اما سنگینی خداحافظی از کربلا و آخرین نگاه به گلدسته های زیبای حرم حضرت سقا،همه را تشنه کرده...تشنه ی تشنه.

جرعه نگاهی به آنچه در دل داشتی و اینک چه سبک شده ای،به آن همه تشنگی وداع می ارزد!

 

کربلا آنقدر بزرگ نیست که تا چشم باز کنی بازهم نخلستان و شط و جاده نبینی.خیلی زود شروع میشود آن راه طول و دراز تا سامرا و بغداد و بعد هم کاظمین.

سوز سرمای شبهای کربلا و فریب روزهای داغش،من را اسیر تنفر سرماخوردگی کرد.بدم می آید از این خروس بی محل!روزهای اول مکه هم مثل اجل معلق از را رسید و امانم را گرفت.حالا هم نوبت خداحافظی با سوز گلو از کربلا بود.

سرم را به شیشه اتوبوس سفید رنگ عراقی چسباندم.از راننده بی اعصاب قبلی که با مُشتهای ریز و درشت صدرا کوچولوی کاروان از ما خداحافظی کرده بود،از غر زدن های بی موردش،از دود سیگار راهنمای قبلی و از اشتیاق 7 روز قبل،دیگر خبری نبود.کربلا تمام شده بود.عرفه هم...

در مسیر به اصرار یکی از همسفران بسیار مقید!راه را به سمت حرم طفلان حضرت مسلم کج کردیم.بماند که همان همسفر مقیدمان،از فرط خستگی در قم... . بماند.

چه مظلوم اند این فرزندان اولین سفیر سومین فرزند رسول خدا.

حوالی ساعت 10/30 صبح به سامرا رسیدیم.شاید کمی دیرتر.جاده های اطراف سامرا بسیار شلوغ و پر رفت و آمد بود.در بین راه روحانی مشهدی(طُلابی) کاروان،از مشقات شیعیان در این سرزمین هزار رنگ برایمان گفته بود.

می دانستم که حتی خادمان بارگاه امامین عسکریین از اهل تسنن ناصبی اند.میدانستم که چند سال پیش 2 بار حرم امامان معصوم مان را با خمپاره هدف قرار دادند دشمنان اهل بیت.اما ای کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم.

غریب بود برایم حال و هوای سامرا.دیوار های بلند بتنی حفاظتی.ایست بازرسی های زیاد و صفهای طویل.منتظر ماندن زائران ایرانی برای رسیدن به آستانه حرم.دیوار منازل اطراف که با قلم ترکش های ریز و درشت نقاشی شده بودن.نظافت بی نظیف.معماری بنای بلندی مربوط به دوران عباسی،بخشی از تصاویر اولین برخورد من و سامرا بود که در ذهنم حک شده است.راستی تصاویر بارگاه ملکوتی این دو امام مظلوم، قبل و بعد از حمله های خمپاره ای نیز به وفور در اطراف حرم دیده میشد.

کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم...

تا چشمم به گنبد گلی افتاد ناگهان دلم پر کشید سمت بقیع...

چه سنخیت عجیبی است بین این خاکها.راستی سنخیت است یا تناقض؟

اینجا تلی از خاک و شیشه و سنگ،آنجا مشتی خاک نرم و کبوترانی دوست داشتنی.اینجا همان یک گنبد را داشت.همان یک نشانه را داشت.کسانی بودند که عزم آباد شدنش را داشتند،اما بقیع نه گنبدی داشت و نه نشانه ای...نه دوستی که آباداش کند.

کاش وقتی دیگر به سامرا می آمدم.

وقتی که گنبدش طلا پوش شده باشد.وقتی که ضریحش نقره فام باشد.وقتی که گرداگرد حرم بچرخند کبوتران بدون ترس از صدای هجمه ی بی بصیرتی.بدون ترس از صدای انفجار و ریزش سقف و متلاشی شدن ضریح مطهر!

فدای دلت یا صاحب الزمان.فدای دل شکسته ات.چه بر سر دل شما آمد آن روز که این حرم تخریب شد؟

دیگر توانی نیست.باید یک جرعه از آن چای خوشمزه حرم امامین عسکریین را بنوشم تا در کامم بماند حسرت این زیارت ...