غروب سومین روز رمضان بود.نمی شد در شهر خدا باشی و طراوت لحظات مغرب را در کنار خانه اش لمس نکنی.ماندم تا دلم بارانی شود...

سید مهدی هاشمی بعد از نماز عصر گفت:حالم خوب نیست میروم

می دانم دلش هنوز پیش مادرش در بقیع بود...

هنوز حال و هوای شجره داشت!

رو به روی درب کعبه نشسته بودم.زُل زده بودم به تمام زیبایی جهان در قاب مشکی کعبه.

عجیب است این همه زیبایی.

بی خود نیست سی ثواب در نگاه کردن به خانه خدا ثبت می‌شود.

آسمان هم مثل من دلش گرفته بود...

اما گمان هم نمی کردم که دلش بترکد.مثل من!

بغض آسمان ترکید.گونه هایم خیس شده بود.باران خانه خدا را دیدن سعادت می‌خواهد...

می‌دانم لیاقت نداشتم.

رفتم تا به ناودان طلا برسم.باران تمام شد.قطراتی بود که با رفتنش تمام غبار های دلم را برده بود.

توی هتل سید مهدی گفت:توی راه که می آمدم و قطرات باران روی صورتم نشست،به حالت حسودیم شد که چرا من نماندم و تو باران کعبه را دیدی؟؟؟

کاش یادم نمی رفت آن باران را و دوباره اسیر دنیا نمی شدم...

خدایا دلم کمی باران میخواهد.از آن بارانها...