این تصویر مردی است که می گویند بیست و هفت سال!همین طور روی تخت بوده!باورکنید.

باورش سخت است ولی باور کنید...

باور کردی؟

باورت اگر با اعتقادت گره خورده باشد،حتما بغض گلویت را می فشارد.

نه برای حاج رمضان روحی،که او نیازی به بغض تو ندارد...

برای خودت که وامانده ای در کار این دنیا!

حاج رمضان بیست هفت سال بعد از فکه،روی تختش،دراز کشید و با چشمانی که پر از سؤال بود،فقط به من و تو نگاه کرد.

بیست و هفت سال.....

حالا هم حاج رمضان نگاهمان می‌کند.اما حالا از آن بالا بالا ها...

جایی که تصور من و تو هم به آن نمی‌رسد...

عشق یعنی این.

حاج رمضان تفسیر عشق بود و حالا بیتای تنهایش یگانه بازمانده این عشق خدایی.

همسر حاج رمضان بیست و هفت بهار در کنار تخت او سبزه گذاشت تا سبزی زندگی من و تو زرد نشود.

حالا فهمیدی عشق چیست؟؟؟

ما که خیلی چیزها را فراموش کردیم...

آن شهیدی که نصف بدنش زیر شنی تانکها له شد و در آخرین لحظات یاد امام بود...

آن سربازی که در سرمای کامیاران،صدای لرزش دندانهایش مثل صدای رگبار کِلاش،روی مغز بود و صبح که شد،از سرما آرام گرفت!

آن تصویر مظلومانه شهادت دو همرزم  را که در آخرین لحظات برای هم دلبری میکردند...

ما که همه اینها را یادمان رفته.

تُف به این دنیا اگر یادمان برود حاج مضان تا همین دیروزها بعد از بیست و هفت سال تخت نشینی هنوز به دعواهای ما می‌خندید!