نوزدهم مهر ماه سال 1391

ساعت 5 صبح؛مردمی روشن تر از آفتاب

من و مجید جان،صبح زود بعد طلوع آفتاب با کفش و لباس مجهز آماده شدیم برای رفتن به سمت میدان بازرگانی.بخشی از مسیر را با موتور رفتیم و بخش دیگری از چهارراه امیریه تا میدان بازرگانی را با پای پیاده.معلوم بود شهر حال و هوای دیگری داشت.امروز قرار بود دو خورشید در این شهر طلوع کند!

حال مردم خیلی خوب بود.آن موقع صبح،حوالی طلوع آفتاب،انگار همه،ساعتها بود بیدار بودند.همه به هم تبریک می‌گفتند.روبوسی می‌کردند.

توی مسیر که می آمدیم حتی صندوقهای صدقات کمیته امداد هم با برچسب‌های چک و خنثی،خبر از اتفاقی نو برای شهرمان داشت.

ساعت 6 صبح؛همه این طرف داربست ها!

رسیده بودیم به میدان بازرگانی.تقریباً همه آمده اند.همه آنهایی که می‌دانستم تنها عشقشان،حضرت سید علی است.چند نفری از جوانان جاجرمی با لباسهای بسیجی و چفیه های سفید،مشغول خواندن اشعار دست جمعی بودند.هنوز وقتی یاد آن لحظات می افتم،صدای آن بچه ها توی گوشم تازه میشود.

جالب بود.امروز حاجی،آقا زاده و رئیس و مدیر کل،همه این طرف داربست ها بودند و حالا همه با مردم،شاید برای اولین بار،یکی شده بودند.این هم از برکات سفر حضرت آقا بود.

ساعت 7 صبح،صدای قلب مردم شنیده می‌شد

از قبل مشخص بود ساعت رسمی اعلام شده،ساعت 8 صبح است،ولی ذوق و شوق مردم ساعت و دقیقه نمی شناخت.حالا صدای تازه ای شنیده می‌شد.صدایی که برای گوشم تازه بود.صدای قلبهایی که برای دیدن یار،تاپ تاپ می‌کردند.

پیرمرد ساده روستایی با لباس ساده و قدیمی اش،عکسی از حضرت آقا در دست،فقط می‌گفت:دعا کنید آقا به سلامت برسن...

ساعت 8 صبح؛جایی برای تازه وارد ها نیست

میهمانی شروع شده بود.خیابان که در نداشت اما انگار باید در های خیابان را می‌بستند.دیگر جای سوزن انداختن هم نبود.آسفالت خیابان طالقانی هم حتماً تعجب کرده بود.باور کردم شهادت سنگ و در و دیوار را برای ولایتمداری این امت!

خیلی ها پشت داربست‌ها روی زمین نشسته بودند.من و سید محسن احمدی و عطا داداش و مجید و امین درتومی هم،مثل همان خیلی ها.

صدای ماشینی از سمت فرودگاه انگار مثل موج مکزیکی داشت مردم را از زمین می‌کَند.ما هم کَـنده شدیم.اما خبری نبود.

ساعت 9 صبح؛صدای بغض آلود مجــید

علیرضا محمد زاده مثل همیشه با اتفاق و خبری تازه آمد.فلانی گفته هواپیمای حضرت آقا تازه از تهران بلند شده!راستی چقدر این روزها همه با بچه های بیت و دفتر پسر خاله شده بودند.این هم خودش حالی بود در این روزهای با حال.

مجید که احساس کرده بود باید کاری می کرد،از جا بلند شد و از سر و کول مردم!بالا رفت و خودش را روی داربست‌ها رساند.

چهره متعجبش را هیچ موقع فراموش نمی‌کنم.بعدها می‌گفت:وقتی آن لحظه روی داربست‌ها رفتم،یک آن،حضور مردم چشمانم را خیره کرد.

بغض توی گلویش را که بغض شوق بود،می شد در شعارهای با آب و تابش حس کرد.

او می‌گفت:ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم...

و انگار یک شهر جواب می‌داد:ای پســـر فاطـــمه،منتــــظر تــــو هســـتیم.

ساعت 10صبح:انگار خبری شده...

تا چند دقیقه قبل با سید محمود و بچه هایی که جلوتر از ما،نزدیکیهای فرودگاه بجنورد بودند،در ارتباط بودیم.اما دقایقی است هرچه تماس می‌گیریم خبری از آنها نیست.

صدای شعارها هم بلند تر شده بود.پرواز و مانور هلی کوپتر هم خبر از خبری می‌داد.

ماشینی آمد و جمعیت را حسابی بهم ریخت.اما هنوز سربازان آن طرف داربست‌ها توان ایستادن داشتند.ماشین آقا نبود.ماشین خبرنگاران بود.همین!هنوز باید صبر می‌کردیم.

ساعت...! چند بود؟خواب بودم یا بیدار؟

مثل آدم هایی می ماندم که از یک خواب شیرین فقط دقایقی را به یاد دارند.

صحنه خداحافظی مجید از روی همان داربست ها...

تلاش من و سید محسن برای رفتن به آن طرف خیابان و رسیدن به ماشین آقا...

فشار بی امان جمعیت...

یک مینی بوس زیبای سفید رنگ،یک مسافر زیبــای زیبـــای زیبـــا...

جوانی که داشت می رفت زیر ماشین حضرت آقا،ولی می‌گفت:جانم فدات آقا جون...

اشاره های دست حضرت آقا برای دورُ بری های آن جوان و نگرانی و دغدغه رهبر دنیای اسلام برای سلامتی یک جوان بجنوردی.خوب یادم هست.تا حضرت آقا از سلامتی او مطمئن نشدند،چشم از جوان بر نمی داشتند....

و من و زیارت نائب مهدی...

خواب بودم.حالا مطمئن شدم که آن روز یک رویای شیرین،یک خواب کودکانه بود.