تمام شد به خدا خسته ام ببین بس کن

برای مردن من ساعتی مشخص کن

تمام شد به دلت بد نیار من مُردَم

 و بعد این همه سال انتظار من مُردَم

ببین بگو به جهنم که مرده است اصلاً

ببین بگو به جهنم بقیه اش با من

ببین درست همین جا به خانه خواهد برد

کلاغ خسته ی غمنامه ی مرا یک تن

بخند هرچه دلت خواست من نمی فهمم

که عمق فاجعه این جاست من نمی فهمم

که من به چشم تو مربوط نیستم شاید...

تو را به جان عزیزت ببین ببین باید

 مرا بمیری بِشمار سه همین حالا

 نترس ترس ندارد که بچه ای بابا

فقط غروب همین پنجشنبه شاهد باش

 من آدم بدِ این قصه نیــستم آقـــا