حاج مرتضای ما صدو پنجاه سالی هست که میهمانداری می‌کند.میهمانانی که عطر یاس و بوی سیب می‌دهند.ولی میهمان این فاطمیه،حسابی دل حاجی را شاد کرد.

قصه،قصه‌ی یک حسینیه صد و پنجاه ساله است و یک میهمان 19 ساله.نام میهمان چه بود؟...

یادم...نه یادم نرفته.نامش را نمیدانم.هیچ کس نمیداند.فقط میدانم روی پیشانی اش نوشته بودند:شهید گمنام.

شب شهادت صدیقه رسول(ص)،میهمان گمنام حاج مرتضی هم برای آمدن به این کوچه‌ی غریب دل دل میکرد...

گفتم کوچه.دلم رفت بقیع.بچه های هیئت ما میدانند راز این کوچه ورودی حسینه چیست.در و دیوار و مسمار و...

حتماً این گمنام 19 ساله هم آمده بود تا همین روضه مجسم را ببیند.

ساعت چند قیقه ای از نیمه شب گذشته بود.مراسم کم کم داشت تمام می شد و روضه عاشورای زهرا هم تمام.ولی انگار باید برای آمدن میهمانمان اتفاقی می افتاد.

بچه ها هیچ حواستان هست در این چند سال،برق حسینه حاج مرتضی نرفته بود؟اتصالی کجا بود؟برق هم تا حالا خداحافظی نکرده بود..

برق رفت و چند لحظه همه مات برق شدیم.اما ما چه می‌دانستیم که این برق رفتن هم یکی از معادلات همان بانویی است که روزی ما را میدهد.چه میدانستیم که روزی ما همین میهمان 19 ساله‌ی حاج مرتضی است؟

حالا همه‌ی خط موبایل ها یک شماره را بلد بودند.شماره حاجی جلال دوست.حاجی هم عجب با مرام بود.خبر داد میهمانتان در راه است...

و چند لحظه بعد حاج مرتضی و نوه های شهیدش شاید هم امام زمان و مادر پهلو شکسته اش،کنار همان در،همان دیوار،دست روی سر،سلام گوی میهمان گمنام 19 ساله شدند.

چه عاشورایی شد حسینه حاج مرتضی...

نمیدانم مُزد کدام کارمان را گرفتیم؟ما که مُزد نمی خواستیم.

ما که پای این سفره بیشتر از حقمان برداشته بودیم.این مُزد ما نبود.مزد سالها روضه خوانی این حسینیه قدیمی بود.و مُزد میهمانداری حاج مرتضی ولی زاده.

وقتی بچه ها از روی تابوت دل نمی‌کندند،دلم پرواز کرد تا مدینه.یادم آمدحاج عباس قمی در منتهی الامال نوشته بود،حَسَنین از تابوت مادر دل نمی کندند،ملائک آسمان عاشورایی شدند.ندا رسید یا علی!نزدیک است عرش خدا به لرزه در آید.این اطفال را از پیکر مادر بلند کن...