چند روز پیش بعد از تمام شدن برخی از کارهای باغچه کوچکمان در یکی از روستاهای منطقه،با پیرمرد روستایی ای تا بجنورد همسفر شدم.پیرمرد که حسابی از کار کشاورزی و باغداری خسته شده بود و نای حرف زدن نداشت،گفت:پسر جان خدا خیرت بده زودتر منو برسون که تا یه آبی به سر و صورتم بزنم سلطان شروع میشه!

گفتم چی؟سلطان؟سلطان چیه؟

(تو ذهنم داشتم مرور می‌کردم که شاید منظورش علی پروینه.آخه اون شبم که نود نداشت.تازه نود هم(اگر دوشنبه شب بود) که ساعت 11 شب شروع می‌شد و هنوز کلی وقت بود تا اون موقع...)

تا اومدم فکرامو جمع و جور کنم و یه سؤال دیگه از پیرمرد بپرسم،اومد تو حرفمو گفت:مگه تو سلطانو نمی‌بینی؟

گفتم بگم نه که خیلی ضایع است.از طرفی نمی‌دونستم سلطان چیه؟یا کیه؟

گفت:منم خودم نگاه نمی‌کنم.چه کنیم از دست این بچه ها.آدمو مجبور می‌کنن!!!

تعجبم بیشتر شد.دلو زدم به دریا و گفتم:حاجی منظورت از سلطان علی پروینه؟

گفت:نه اسم دخترش پروین نیست که.تازه اسم زنش پروین نیست.خرّمه!!! اسم زنش خرّم سلطانه.مگه ندیدی؟؟؟تو ماهواره!...

داشتم شاخ در می آوردم!پیرمرد ساده دل روستایی ما که بیشتر از سهم آب و نهال و داس و بیل نمی‌دونست،حالا توی حریمش سلطانی اومده بود که غیرت و مردانگی و ناموسش رو مستقیم هدف گرفته.

دلم براش سوخت.اون مظلوم ترین هدف دشمن توی جنگ نرم بود و بچه هاش از اونم مظلوم تر.

پیرمرد حالا دیگه توی حریم خونش هم،سلطان نیست!