خردادماه سال88 بود.سالن ورزشی آزادی.بجنورد.

یکی از سخنرانان کشوری برای مراسم تبلیغاتی دکتر احمدی نژاد دعوت شده بود.سالن مملو از جمعیت بود.

بنده هم مجری مراسم بودم.در حین اجرا،خانمی نزدیک تریبون شد و برگه‌ی تا شده ای را به من داد.چند کلمه ای هم سخن گفت که به دلیل سر و صدای بیش از حد حاضران در سالن،صدایش را نشنیدم و سخنانش را متوجه نشدم.

مراسم تمام شد.با ذکر دعای فرج هم تمام شد.

شب از نیمه گذشته بود و بعد از یک روز پر سر و صدا چشمهایم را التماس میکردم که بخوابند.

در حال خواب و بیداری بودم که یادم آمد آن برگه را که خانم در سالن داده بود نخواندم!برگه‌ی تاشده توی جیب پیراهنم بود.

در سو سوی مهتاب که از پنجره کوچک اتاقم نورافشانی می‌کرد،برگه کوچک تا شده را بازکردم و خواندم.نوشته بود:

دخترم مریض است.سرطان دارد.این جمع همه دلهایشان پاک است.بگوئید برای دخترم دعا کنند...

وا اسفا که هجمه دنیا مرا مغفول از این همه احساس پاک کرد و یادم رفت این التماس را...

و چه زیباست که یک میتینگ تبلیغاتی با آدمهای پاکش،میشود محل استجابت دعا.