مقصد؛خانه خدا؟

شبی که گذشت خواب،در حوالی چشمهای من هم مشاهده نشد،چه بماند که همسایه یا میهمان آنها باشد.ولی خداییش که سید مهدی یک نیم ساعتی! حسابی خوابید.نزدیکهای اذان صبح بود که بالاخره سر و کله معاون کاروان پیدا شد.مردی تنومند و به قول ما بجنوردی ها(چنبه!)که به اندازه همه کیلوهای اضافه اش،مرام ومعرفت داشت.حالا نوبت گذرنامه ها و بلیط های پرواز بود.و باز هم همان جــیزززز! کردن و ترساندن ما از گم کردن احتمالی این مدارک بسیار مهم.یادم هست آنقدر از گم شدن این دو ورق کاغذ هراس داشتم که حتی در تجدید وضو(...) هم بیشتر از همه چیز مراقب آنها بودم.

باور اینکه نامم برای سرزمین خدا در یک برگه به نام ویزا ثبت شده بود،خیلی سخت بود.دروغ چرا؟اصلاً باور نمی کردم.چند ماه قبل از سفر یک روز در مسیر میدان آزادی مشهد تا سازمان نظام وظیفه،وقتی با یک راننده تاکسی همراه شدم و ماجرای تلاشم برای گرفتن موافقت نامه نظام وظیفه برای سفر را شرح دادم،حسرتش از مسافر شدنم و التماس دعایش آنقدر دلم را لرزاند که...یا مسئول دفتریِ کاروان و دفتر حج و زیارت که وقتی فهمید برای بار اول آن هم در ماه خدا میهمانش میشوم و آن نگاه عجیب و غریبش!نه.باور مسافر شدن سخت بود.اما گویا گنُه کار ترین ها هم کارشان جایی درست میشود...حالا ویزا و بلیط و گذر و همه و همه چیز جور بود...

تشریفات پرواز انصافاً آنقدر ساده و بی غل و غش بود که کلی حال مبسوط توزیع کرد.بعد از ورورد به یک سالن سفید رنگ با صندلی های چند ردیفه‌ی فلزی فرودگاهی و تحویل ساک ها،راهی نمازخانه کوچک فرودگاه شدیم و این آخرین نماز قبل از دیدن خانه خدا در ایران بود.شاید هم آخرین نماز بی معرفت...نه شاید اولین نماز با معرفت.

بعد از نماز باید به سالن دیگری میرفتیم.چند پله و بعد هم طبقه اول سالن پروازهای خارجی و صندلی های بیشتر و مرتب تر.خورشید روز سوم شهریور ماه هم کم کم قصد رونمایی داشت.هواپیمای سعودی هم بالاخره تشریف فرما شده بود و میل عکس گرفتن همسفران به صورت تصاعدی درحال رشد کردن بود.بماند که ما هم در ردیف اول این لیست علاقمندان بودیم.

اولین تصویر این سالن را هیچ موقع فراموش نمیکنم.سالن پر بود از آدم های رنگارنگ!خانم ها و آقایانی که به همه چیز میخوردند الّا زائر خانه خدا بودن!!!پچ پچ های هم سفران ما هم شروع شد.خواب روی سنگسنش را به چشمها نشان میداد اما منظره عجیب روبرو امان به چشمها نمیداد!!!یعنی اینها هم با ما همسفرند؟دمش گرم اوستا کریم!داشتم چند سناریوی عجیب و غریب از رستگاری این همسفران خوش رنگ و لعاب!جور میکردم.واقعاً لحظه مواجهه آنها با بیت عتیق تماشایی بود.برگشتنشان و تغییر 360 درجه ای قیافه ها! خدایا حکمتت رو شکر.

توی همین حال و هوا بودم که مرد خوش لباسی با پیراهن فرم فرودگاهی با صدای بلند گفت:مسافران استانبول،گیت 4.

به سرعت چند ثانیه،دیگر هیچ خبری از آن همه همسفر عجیب المنظر نبود...

ادامه دارد