سلامو علیکم!

هنوز توی توهّم مسافران استانبولی بودم که خبر رسید ما هم بالاخره بعد از 9 ساعت سرگردانی قرار است عازم شویم.من و سید مهدی که انصافاً از همه هم کاروانیها هول تر بودیم در ابتدای صف عریض و طویل مقابل گیت کارت پرواز ایستادیم.من اولین نفر و سید دومین نفر یک صف 250 نفره بودیم!

چند خانم و آقا مدام با بی سیم و تلفن،وضعیت ها را به جایی گزارش می دادند.ما هم درست مقابل یک در شیشه ای بزرگ که آن طرفش تا هواپیما،100 یا 150 متری بیشتر فاصله نبود،در حال سیر کردن بالا و پایین غول عظیم الجثه سعودی بودیم.یک لحظه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که در روبرو باز شد و من سید مهدی وسط آسفالت پارکینگ هواپیماهای فرودگاه مشهد!!!چند متری که البته با دوی سرعت از در دور شدم،نگاهم متوجه همان چند آقا و خانم شد که مثل ماموران آن طرفِ مرز برای برگرداندن ما دست و پا می زدند!

من و سید هم مثل زندانی هایی که فرار میکنند،تا پله های هواپیما را یک ضرب دویدیم.روی پله ها که رسیدیم نگاهی فاتحانه به پشت سرمان کردیم و مثل جنتلمن های دیپلمات که برای مذاکرات 5+1 به سرزمین غریب می روند،با غرور و تبختُر خاصی وارد هواپیما شدیم!عوامل فرودگاه هم نا امید از بازگرداندن ما گاردشان را برای نرفتن بقیه زائرین محکم تر کردند.

توی هواپیما اما قصّه کاملا متفاوت بود.انگار اینگونه وارد شدن ما به طیّاره برای مهمانداران عربِ پرواز هم غیر منتظره بود.من به محض ورود با لهجه ای که بعدها فهمیدم کاملاَ عربیِ کویتی است،گفتم:سلامو علیکم!!!

خانم مهمانداری که در آستانه در ایستاده بود هم ذوق زده از پیدا کردن یک همشهری در پرواز ایرانی ها با ذوق فراوان تر گفت:سلامو علیکم.اهلاً و سهلاً...

حالا نوبت مرحله بعدی جنتلمن بازی من و سید مهدی بود.بلیط را به مهماندار نشان دادیم و سید مهدی با گویش انگلیسی البته به لهجه بجنوردی گفت:نامبر؟؟؟(number).بنده خدا مهماندار هواپیما که هنوز از آشنایی با ما سرکیف و مشعوف بود گفت:no number.به مهدی گفتم،حاجی(ابوی که معمولا اینجوری صداش میزنم)گفته مثل اینکه تو پرواز حجاج خبری از شماره نیست.حالا هم که فقط من تو توی این طیاره هستیم.پس بیا هر جا حال کردیم بشینیم.سید که کلی تجربه هواپیما سواری داشت گفت:جلوی هواپیما موقع تیک آف خوب نیست.ولی از من اصرار که بریم جلو.ما کلا عشق صندلی جلو هستیم!!

ولی واقعاً جلو جای ما نبود.یک قسمت رو با پرده جدا کرده بودند و بعدها متوجه شدیم که جای از ما بهتران است.همان فرست کلاس!

لاجرم من و سید جایی میانه این غول آهنین در ردیف وسط نشستیم.انصافا چشم بازار رو هم کردیم با این جا پیدا کردنمون.هواپیمای سعودی دارای سه ردیف صندلی بود.ردیف وسط چهارتایی و ردیف چپ و راست 3 تایی.ماهم که 4نفر بودیم و...پس نه از پنجره هواپیما خبری بود نه از جای خوب!

بعد از سوار شدن همه همسفران فهمیدیم،سوار شدن ما به هواپیما حاصل یک ناهماهنگی کوچک در مُراودات کادر پرواز با مامورین فرودگاه بوده.البته خیلی هم فرقی نداشت.چون ما که اولین حاضران در طیّاره بودیم،جامان خیلی بدتر از افرادی بود که آخرین نفرات حاضر در این ماشین هوایی بودند.

سید جان که به محض برخورد اعضای بدنش با صندلی سرد و چرمی هواپیمای سعودی،شروع کرد به خواب دیدن 7 پادشاه!!!درست تا موقع آوردن مثلاَ صبحانه،سید مهدی خواب بود.یک ساعتی از پرواز سه ساعته ما گذشته بود که مهمانداران مشغول توزیع غذا شدند.ساعت به وقت ایران تقریباَ 8 صبح بود و طبق معمول باید صبحانه می خوردیم.مهماندار به هر صندلی که میرسید حرفی با مسافرین می‌زد و چیزی را تعارف می‌کرد و با ادب و احترام دور می‌شد و صندلی بعدی و مسافر بعدی.

همان خانم عرب کویتی وقتی به صندلی ما رسید انگار که باز هم از دیدن همشهری هایش ذوق زده باشد گفت:یا اخی!الدجاج أو الَلحم البَقَری؟؟؟

نگاهی به اطراف کردم و با غضب دوباره چشم در چشم خانم مهماندار تا آمدم بگم خودت و جد و آبادت مرغ و خروس و غیره اید،اومد وسط نگاهم و گفت:مرغ یا گوشت؟؟Chicken or Beef؟؟سید مهدی که انگار چُرتش با بوی غذا ها پریده بود گفت:چیکن.چیکن.

تازه فهمیدم بنده خدا نمی‌خواسته بگه من مرغم یا گاو!داشته میگفته گوشت مرغ میخورید یا گوشت گاو؟ولی مگه صبحانه چی بود که اینجوری گفت؟

ادامه دارد