در جستجوی بقیع

پروازی که قرار بود شب هنگام ما را به مدینة النبی برساند،با 9 ساعت تاخیر،ساعت 11 صبح روی باند فرودگاه بن عبدالعزیز مدینه آرام گرفت.همین تغییر برنامه پرواز بود که باعث شد صبحانه ما،شام شب گذشته هواپیمای سعودی باشد!چیزی شبیه برنج با خورش قیمه.البته با تعارف مؤدبانه که خورش با گوشت مرغ باشد یا گوشت گاو؟؟؟

مدینه شهر عجیب و غریبی نیست.مثل همه شهرهای دنیا است.ولی یک تفاوت بزرگ دارد.اینجا خاستگاه ظهور فرهنگ اهل بیت است.چیزی که اهالی آن خیلی هم به آن واقف نیستند.جز یک چند نفر محدود!

فرودگاه مدینه خیلی کوچکتر از فرودگاه شهید هاشمی نژاد و البته خیلی هم کوچکتر از فرودگاه جده است.یکی از امتیازات این سفر هم البته همین پرواز مستقیم ما به مدینه بود.

ردیف های جلوی هواپیما یکی یکی خالی شدند و این بار بر خلاف سوار شدن،همه از در جلوی هواپیما پیاده میشدند.راستش حس غریبی داشتم.هنوز هم باور نمیکنم همشهری مدینه شده باشم.خودم را برای یک سلام درست حسابی آماده میکردم.قدم هایم کوتاه و کوتاهتر شده بودند.مسیر 4 یا 5 متری صندلی تا در خروجی هواپیما را انگار در چند ساعت پیمودم.میخواستم به محض دیدن آسمان مدینه بگم:السلام علی الزهرا....

چند ثانیه چشم روی هم گذاشتم.اصلاً حواسم به دور و بر نبود.نشنیدم که مهماندار کویتی گفت:فی امان الله.یا نه؟

روی پله‌کان هواپیما بودم.سوز داغ آفتاب مدینه اولین نشانه شهر نامردمی ها با رسول خدا و اهل بیتش بود.این اولین نشانه،حسابی به جانم چنگ زد.آفتاب مدینه واقعاً هُرم داشت.

سلام ها را فراموش کردم.شاید هنوز لایق سلام نشده بودم.هنوز هم که می خواهم صحنه های لحظه ورود به مدینه را بازسازی کنم،خیلی چیزی از آن لحظات به یادم نمی آید.تشریفات پرواز و ورود،تحویل گرفتن ساکها،اتوبوسهای مقابل در فرودگاه،انگشت نگاری و چهره پردازی ماموران عرب در حین ورود و غیره همه همه فقط چند تصویر خاکستری در ناخودآگاه ذهنم از لحظات ورود به شهر پیغمبر است.

ولی حال و هوای اتوبوس و سیر در مدینه تا هتل را به خوبی یادم به یاد دارم.مدینه شهر عجیب و غریبی نیست.این را از بافت ساختمانها هم میشد فهمید.خیابان ها و پیاده روها مثل همه جای دیگر است.البته نه مثل شهرهای ما.اینجا کلاً پیاده‌رو معنای خاصی ندارد.چون خیلی عابر پیاده ای نیست که پیاده رو مفهوم پیاده کند.عربهای مدینه یا خیلی پولدارند یا خیلی فقیر.پولدارها "جیمز"های امریکایی سوار میشوند و فقیر ها در کُنج عزلتشان غُصه دین میخورند.خیلی از این گروه دوم البته هم مسلک ما هستند و بر مرام تشیع! از لحظه ورود هم میفهمیم که اینجا خیلی نباید داغ باشیم.چه ترس عجیبی است که دست اندرکاران سفرهای حج را این گونه به وادی توصیه و تذکر میکشاند که خدای نکرده با اینها سر مذهب بحث نکنید!نکند دعای بلند بلند بخوانید!زیارت عاشورا نخوانید اینجا!!!

کجایی غریب من؟کجایی گمشده مدینه؟مدینه یعنی تو و تو یعنی همه هستی...

بی خیال حرفهای مدیر و معاون و روحانی کاروان.من حالا فقط در جستجوی گمشده خویشم.کنار شیشه آفتابی اتوبوس سعودی.سرک میکشم برای دیدن آن قطعه بهشتی.مگر میشود وارد مدینه شوی و به بهشت بقیع سلام نکنی؟؟؟

اونجاست.سید نگاه کن.اونا دیوارهای بقیعه...این را گفتم و دیگر بغض و اشک مجالی نداد.

سلام مادر سادات.سلام...

ادامه دارد