اغـــماء

روز اول سفر و اقامت در مدینه است.اینجا همه چیز رنگ خاص خودش را دارد.ولی رنگ مظلومیت بقیع،خاکی خاکی است.مثل همان چادر و کوچه و در...

بقیع،آرام و خاموش،یک گوشه از مدینه‌ی هزار رنگ قرن بیست و یکم،جا گرفته و از دنیای پلید آنها که به او پشت کرده اند هیچ نمیخواهد.اینجا برای اشک ریختن بهانه لازم نیست.

ظهر است.داغ داغ.هم من هم آفتاب هم صدای سلام ها.نماز ظهر عربها تمام شد.هنوز هم این اغمای بلند و سکوت چشمها مرا گریبان گیر کرده.درست حال آدمهایی را دارم که بعد از فوت یکی از عزیزانشان در شوکی عظیم فرو میروند.هنوز هم نمیدانم کجا هستم.اینها را وقتی قدم زنان در حال ترک مسجد پیغمبر بودم با خودم کلنجار میرفتم.

چرا اشکم راه ندارد بر گونه ها؟چرا مثل سید حالم عوض نشده؟چرا نمی فهمم اینجا خانه اهل کساء است؟چرا قدر نمیدانم؟مگر این ثانیه های لعنتی چند صباح دیگر اجازه میدهند تا درک کنم این همه عشق را؟؟؟؟

نه من هنوز اهل بقیع نشده ام.راستش پای رفتن پشت دیوار های این مظلوم سرا را ندارم.این حس یک بار بعد هم در کربلا به سراغم آمد.وقتی برای رفتن به حرم ارباب،پایی نبود.پا که چه عرض کنم؟رویی نبود!!!خجالت بود و خجالت و خجالت.

ناهار هتل یک چیزی مثل استانبولی پلوی خودمان بود.البته غذاهای ایرانی در مدینه و مکه توسط آشپزهای ایرانی و در یک آشپزخانه مرکزی پخته و به هتل ها می آید.پس همان استامبولی خودمان است.نه کم نه زیاد.با یک نوشابه،یک ظرف بزرگ ماست و البته یک سالاد شیرزای توپ.جالب بود که هنر مدیر ایرانی هتل و همکاران اصفهانیش در این سالاد دست ساز شیرازی ها، حسابی گل کرده بود.

سید مهدی که چشمهایش مثل گوجه های توی سالاد سرخ سرخ شده بود،قشنگ معلوم بود حال و رمق خوردن غذا نداشت.ولی جای شما خالی،من پوست کلفت...!!!

سید رخصت خواست و رفت اطاق.شاید هنوز کمی درد دل داشت که باید تنهایی می‌ریخت روی صورت!

چند دقیقه بعد هم من و هم اطاقی با صفا رفتیم و به او ملحق شدیم‌.خستگی سفر و نخوابیدن شب قبل دیگر مجالی برای بیدار بودن نمیگذاشت.قرار بعدی من و بیداری نوبت مغرب بود و البته زیارت قبل از غروب بقیع.

ادامه دارد