ولاالضّـــــــالّیـــــــــــن

خواب قیلوله‌ی عصر مدینه خیلی چسبید.همه‌ی خستگی این 2 روز و تأخیر پرواز،یکجا با همین 2 ساعت خواب رفت که رفت.دنیای بعد از بیدار شدنم دنیای غریبی بود.شده تا حالا بعد از یک خواب عمیقِ ناشی از خستگی،وقتی بیدار می شوید چند لحظه اول نگاهی به دور و بر کنید و فکری به این که کجا هستید؟چقدر خوابیده اید که اصلاً خسته نیستید؟چرا محیط برایتان نا آشناست؟و...

چند لحظه بعد از بیدار شدن،درست همین حس را داشتم.با خودم میگفتم اینجا کجاست؟کی آمدیم؟پرده اتاق را کنار زدم.منظره رویایی پشت پرده حسابی سر حالم آورد.خوش خوشانم بود که تازه عشق شروع شده.اینجا مدینه است.شهر رسول خدا.

غروبهای مدینه با رنگ سفر به بقیع و زیارت بین الحرمین خو گرفته است.زائران ایرانی روزانه دو بار صبحها و غروبها،فرصت زیارت این قطعه بهشتی را دارند.البته فقط آقایان!صبحها بعد از نماز تا طلوع آفتاب و غروبها قبل از غروب آفتاب.

جالب است که شیعیان مدینه هم از کنار این سعادت ایرانی ها توشه ای بر میچینند.چون غیر از این و به قول خودشان وقتی مدینه خالی از ایرانی میشود،حق حضور در بقیع را ندارند.

به قصد بقیع از هتل خارج شدم.کمی مانده بود به غروب آفتاب بیست و چهارم شعبان.فاصله هتل تا مسجد النبی حالا طولانی تر از ظهر شده بود.پاهای لرزان،مزید بر علت بود.این لرزش پاها هم کاملاً با شرم حضور در بقیع،مرتبط بود.خیابان های اطراف حرم و هتل ها و بازارها هم برایم تازگی داشت.انگار ظهر هیچ کدام از آنها را ندیده بودم.سردرگمی این شوق بی نهایت تا آنجا رسیده بود که حتی خبری از والد و والده هم نداشتم!

غروب مدینه واقعا با صفاست.تلألو نارنجی رنگ خورشید بر سنگهای سفید مسجد پیامبر.نور آفتاب از لابلای شبکه های دیوار بقیع.زنانی که با اشک از پشت دیوار به تو التماس دعا میگویند.کبوترانی که قصه تفاوتشان با کبوتران حرم حضرت ضامن آهو،از زمین تا آسمان است.کاروانهایی که بین الحرمین را پر کرده اند با صدای آرام دعا و مصیبتشان.سربازان سعودی که درست زیر پله های اصلی درب بقیع،تجارتخانه ای زده اند برای معامله آبروهایشان با شیطان!مأموران امر به معروف سعودی که با لباسهای شرح شده شان،روی اعصاب محبین اهل بیت پیاده روی میکنند.گریه های بلند بلند زائرانی که هر ازچند گاهی با اشاره ای یا توهینی خاموش میشوند!پاهای برهنه ای که خاکهای بقیع را لمس میکنند و حتی دست فروشهای بنگالی و هندی و مالزیایی که همین جا هم دست از سود و زیان نمی‌کشند!

اینها همه تصاویر بقیع و اطرافش هست و همه نیست.اگر دل در گرو بقیع داشته باشی هیچ کدام از اینها را نه میشنوی نه می بینی.

پای رفتن نیست.من امروز نمیتوانم در بقیع باشم.باید دلم بشکند،اشکم بریزد،اذن ورود بگیرم،بعد داخل میشوم.پس امروز همین جا،پشت همین دیوارها کافی است.

پایی برای رفتن نیست.

اذان مغرب سر میدهند.زائر بقیع که سیر شدنی نیست از تماشای این بهشت خاکی.با صدای اقامه مسجد،جایی میانه مسجد جدید و قدیم جا میگیرم.برای نماز مغرب.

ایرانی ها عادت دارند وقتی کسی به این سرزمین مشرف می‌شود،قبل از سفر سعی می‌کنند با یادآوری چیزهایی،زائر را در تمام سفر نایب الزیاره خود کنند.بعضی می گویند: آنجا فلان چیز زیاد است،تا دیدی یاد ما باش.بعضی می‌گویند:فلان جا که رسیدی یاد ما باش و...

ظریفی قبل از سفر به من گفت:فلانی،امام جماعت عربها حمد نمازش را با یک ولاالضّـــــالّیـــــــن کشیده و یک نفس میخواند.هر وقت این تکه را شنیدی یاد من باش و به خدا بگو یک از راه مانده ای هم ما داریم.دستش را بگیر!

عجب تکه جانداری بود.حالا در این اولین مغرب مدینه بلافاصله پس از شنیدن ولاالضّــــــالّیــــــــن،یادم افتاد که چه بیچاره ای نایب الزیاره خوبان شده است...

حالا تازه فهمیدم اینجا کجاست.و بازهم مثل همان روز و همان لحظه،اشک امان نمیدهد...

ادامه دارد