صبحی با کریم اهل بیت(علیهم السلام)

روز دوم مدینه با صدای اذان صبح مسجد النبی(ص) آغاز شد.صبحهای مدینه و خاطره زیارت بقیع،برای همه زائران ایرانی یک تصویر زیبا و بیاد ماندنی است.مدینه شهر غربت است ولی شهری که همه جایش بوی مادر می‌دهد.به قول عزیزی،اینجا شهر مادری است.ولی انسان که در شهر مادری احساس غریبی نمی‌کند! پس راز این همه غربت چیست؟

بعد از نماز صبح که تفسیر و توضیحش،خودش چند جلد کتاب می‌خواهد،ذوق زده و با سرعت عازم بقیع می‌شویم.انگار صبحها،قدم ها یاری می‌کنند برای رفتن به بقیع.حال خوبی دارم.هنوز هوا گرگ و میش نشده که درب اصلی بقیع را باز می‌کنند.دربی که در  ابتدای یک سکّو که مُحاذی چند پله از طرفین است قرار دارد.دری که قفل بزرگ و زنجیر بلند روی آن،شبها،خودش می شود یک روضه تمام عیار.

فَاخلِــع نَعلیک...

اینجا باید کفش ها را کَند.اینجا کفش یعنی دنیا و دنیا یعنی پوچی و پلیدی و پوچی پلیدی راهی به پاکترین نقطه زمین ندارد.بلافاصله بعد از ورود به بقیع چند متری که راه می‌روی،ایستادن عده زیادی از زائران،سمت راست بقیع،تو را متوجه چیزی می‌کند.

اینجا کجاست؟چرا این همه تجمع و صدای آرام ناله ها؟چرا ایستادن و لرزیدن شانه ها؟چقدر زمین اینجا گرم است.آن هم این وقت صبح؟چرا بعضی به بعضی می‌گویند:آرام باش؟چرا بعضی ها قد بلندی می‌کنند تا چیزی را ببینند؟این سیاه مردان کریهُ المَنظر،روی این تلِّ خاک ها چه می خواهند؟گویا این قسمت بهشت خبری است...

تازه دو زاری جا می افتد.اینجا محل فرود ملائک است.همان نقطه اتصّال زمین آسمان.مرقد خاکی چهار کوکب کهکشان.زائر!دعوتی به زیارت خاک و سنگ و مظلومیت.بنشین گوشه ای و آرام امین الله بخوان.اشک هم نریز.حتی بغض هم اینجا تاوان سعودی دارد!! اجتماع بیش از یک نفر،اغتشاش است نه اجتماع.تو حق نداری بلند بلند زیارت بخوانی.اصلاً اینجا کتاب دعا یعنی کُفر مطلق و سزایش چند دهه حبس است در دیار غربت.

سید مهدی عجب حالی دارد.اشک امانش را بریده.او خیلی مادری است.خیلی.ولی این سیاه مردان هم حسابی غیرتی اش کرده اند.کتاب دعایش حالا توی سطل آشغال سعودی هاست!مثل خیلی از کتابهای زائران ایرانی که گوشه ای از بقیع روی زمین ریخته شده و منتظر اند تا میهمان سطل آشغال های این سیاه‌مردان کثیف باشند.خوشا به حال آن سطل آشغال با این میهمانهای نورانی.

با کریم اهل بیت درد دل میکنم.آقا جان!شما که اینقدر کریم بودی.شما که 3 بار تمام دارایی‌تان،حتی نعلین و عصا را هم به اینها بخشیدی،شما چرا اینقدر اینجا غریبی؟؟؟

حال زنان،پشت دیوار بقیع دیدنی تر است.به خصوص آنها که روز آخر زیارتشان است.جایی نزدیکی قبر حضرت ام البنین(س) اجتماع زنان بیشتر می شود.التماس دعا گفتن ها هم رنگ ساقی می‌گیرد.رنگ آب.

دلِ ماندن نیست.بقیع را باید با دل زیارت کرد.این سیاه مردان حسابی غیرتمان را رنگی کردند! تُف به ذات آنهایی که می‌خواهند با این سیاه مردان رفیق شوند.تُف به غیرتشان.

می آیم جایی پشت دیوارها.بیرون بقیع.حالا کم کم خورشید بقیع را روشن می‌کند.بعد از چند ساعت خاموشی مطلق و تاریکی بی بدیل حالا بقیع هم روشن می‌شود.گوشی موبایلم و هدفونش می‌شوند ذاکر و من مستمع...

دیگر مرا ام البنین نخوانید           زیرا که من دیگر پسر ندارم

ادامه دارد