از احمدی نجاد تا کیف پول سید مهدی

هرشب،چند خودروی کوچک و بزرگ،شبها در مدینه و مکه مقابل هتل های زائران ایرانی در انتظار آنها هستند.ماجرا،همان ماجرای قدیمی عشق ایرانی ها به خرید است! البته این را من وقتی به یکی از جیمزهای لنگ دراز(شاسّی بلند)امریکایی سوار شدم،فهمیدم.من و والده و آقا سید مهدی به هوای اینکه شاید این ماشینها ما را تا حرم می‌برند،بی خیال کوتاهی مسیر شدیم و سوار بر یکی از آنها.شما نگو که اینها خودروی بازارند،نه حرم!

رسم است در عربستان که هرکدام از فروشگاههای بزرگ(به قول عربها مرکز ساری)چند خودرو را مأمور حضور مقابل هتل ایرانی ها و حمل و نقل آنها تا فروشگاه می‌کنند،البته رایگان؛تا از این مسیر هم سودی شامل حال آنها شود و هم پول بی زبان ایرانی ها همان جا خرج شود و جیبشان خالی.بماند که این فروشگاهها چه اجناسی می‌فروشند و چقدر کالایشان مرغوبیت دارد.برای ایرانی هایی که حتی در بین الحرمین،وسط راز و نیاز و توسل،با یک تسبیح یا عروسک چینی و دسفروش مالزیایی،از خود بی خود می‌شوند،این فروشگاهها بهشتی است برای خودش!

توی راه موضوع را فهمیدیم و البته اعتراف می‌کنم که برای ادامه مسیر مشتاق هم شدیم.خوب ماه ایرانی هستی!! ساعت نزدیک 11 شب بود و ماشین با چند زائر ایرانی در حال خروج از خیابانهای اصلی مدینه.هم در مدینه و هم در مکه،بیشتر این فروشگاهها در خارج از شهر قرار دارند.

داخل ماشین لنگ دراز امریکایی بودیم که چند کلمه عربی پراندن ما،کلید صحبت با راننده عرب شد.مدام می‌گفت:ایران خوب! ایرانی خوب! احمدی نجاد خیلی خوب!

هموطن تهرانی که قصّه آمدنشان به این سفر خیلی با احمدی نجاد مربوط بود،زیر لب گفت:پدر سوخته راه شیره مالیدن سر ایرانی ها رو خوب یاد گرفته!

راننده عرب که انصافاً فارسی مخلوط به عربی رو خوب بلد بود گفت:نه الحاج!(یعنی نه حاجی.کلاً عربها توی این مدت به ما ایرانی ها می‌گفتند:الحاج)بخدا احمدی نجاد خیلی خوب.الان اینجا بنزین 3 ریال،ولی تو ایران بنزین نصف ریال؛کمتر.احمدی خیلی خوب.قلدر!!! آن موقع هر ریال سعودی 250 تومان ایرانی بود.یعنی بنزین توی عربستان آن موقع،لیتری 750تومان وایران لیتری 100 تومان بود.(البته خدا بیامرزاد آن قیمت ارز و ریال را و بنزین 100 تومانی را ایضاً.)

از خدا پنهان نیست،از شما چه پنهان وقتی سال 1387،توی مملکت سعودی‌ها،یک نفر از هموطن ایرانی‌ام،اینگونه تعریف می‌کرد،کلی حال کردم.

راننده تا دم پیاده شدن جلوی بازار می‌خواست به ما بفهماند که احمدی نجاد است که دنیای اسلام را تازه به جهان فهمانده.لحظه پیاده شدن تمام همتم را جمع کردم توی چند کلمه عربی و گفتم:الحاج! احمدی نجاد ابن من ابناء ثورة الاسلامیة فی ایران.ابن الخمینی او جُند الامام الخامنه‌ئی...(خدایی کمرم درد گرفت تا این چند کلمه را گفتم!!!ا)صدای احسن احسن گفتن راننده سیاره عربی را تا توی فروشگاه ساری مدینه می‌شنیدم.

فروشگاه،انصافاً چیز خاصی نداشت.جنسها هم همه چینی بودند و بی ارزش.خیلی زود بی خیال فروشگاه و خرید شدیم و رفتیم دم در فروشگاه تا راهی هتل شویم.راننده های حاضر،نشانی خودروی تویوتایی را به ما دادند تا با آن عازم هتل زهرة المبارک شویم.من و سید بلافاصله رفتیم توی ماشین و جا خوش کردیم.خبری از والده نشد.به سید گفتم:تا حاج خانم بیاید بیا چند عکس با این ماشین خوشکل بگیریم.سید هم قبول کرد و آمد جلوی کاپوت ایستاد.عکسهایی که خودش ماجرایی شد.

بعد از گرفتن عکسها متوجه شدیم حاج خانم،والده‌ِ‌ی ما،سوار یک ماشین دیگر شده و ماشین هم در حال رفتن.با سید سریع خودمان را به ماشین رساندیم و یاعلی.

میانه های راه بودیم که صدای داد سید مهدی مدینه را لرزاند!! گفتم:سیده چه خبره؟فقط گفت وااااااااای کیفم.بله.کیف پول آقای سید عزیز ما توی تویوتای مذکور الذکر مانده بود و ما کلّی از ساری مدینه دور شده بودیم.

راننده که حال و اوضاع ما را دید قول داد بعد از پیاده شدن مسافرانش ما را دوباره به فروشگاه برگرداند.داستانی شد این فروشگاه مدینه.بعد از نیم ساعت کمتر یا بیشتر به فروشگاه رسیدیم.سید مهدی که انگار با چتر روی زمین آمده باشد،خیزی به سمت در فروشگاه برداشت و در پی آن ماشین و راننده اش.امّا جا بود و ماشین،خیر.

اصلاً بین آن همه تویوتای یک شکل،مگر می‌شد آن تویوتای خاص را پیدا کرد.حالا چطور به این عربها میفهماندیم منظورمان کدام ماشین است؟

فروشنده های فروشگاه که کلاً از بیخ عرب بودند! هیچ خبری از هیچی نداشتند.راننده های دم در هم از مِنّ و مِنّ کردن عربی ما هیچ نمی فهمیدند.هرچه می‌گفتیم،السائر سیارة تویوتا؟؟؟! فقط اسباب خنده آنها می‌شدم و بس.

با زبان بی زبانی می‌گفتند،کدام سائر،کدام سیاره؟رقم؟بلاک؟به قول شما ایرانی ها.

نا امید از زمین و زمان،جایی روی زمین داغ بیرون فروشگاه نشستیم.سید می‌گفت:بی خیال 80 دلارش.همه مدارک شناسایی‌ام توشه.دل توی دلم نبود.خدایا توی این بلاد غریب،با این عربهای... چه کنیم؟حاج خانم هم یک دوره ذکر گرفته بودند و البته رنگ به رخساره نداشتند.خوب بود این ماشینها برای آوردن و بردنمان پول نمی‌گرفتند وگرنه با این بی بانکی چه می‌کردیم در بلاد غریب؟؟؟

ادامه دارد