بقیع؛پر از غرور صلوات

گم شدن کیف سید مهدی در شب دوم مدینه حکایتی شد برای ما.همین طور حیران و سیلان مقابل درب فروشگاه نشسته بودیم که فکری مثل برق از مغزم عبور کرد!

- سید!ما که با ماشینه عکس گرفته بودیم.

- خوب؟

- خوب چیه برادر من! بیا عکسا رو نگاه کنیم شاید پلاک ماشین توش باشه؟

- دمت گرم.همینه.

خدا رو شکر می‌کردم که این ندیده بازی ما یه جایی به کار اومد.چند تا عکس رو با سرعت مرور کردیم و خوشبختانه توی یکی از عکسها بخشی از پلاک ماشین بود.

غروب روز سوم مدینه،وقتی پشت دیوار بقیع نشسته بودم و عربهای سفید پوش رو می‌دیدم،با خودم می‌گفتم،خیلی هم نباید آدما رو با لباس و زبان و مذهبشون قضاوت کرد.اصلاً توی همین عربهای عمدتاً وهابیِ اینجا هم،هستند شیر پاک خورده هایی که هنوز شرافت و انسانیتشان،با ایمان و تقوا یکی شده و بویی از اسلام در سینه دارند.

خدایا حکمتت رو شکر.اگه اون عکسا نبود چه می‌کردیم؟مدارک سید مهدی چی می شد؟حتماً حکمت بوده که توی اون تاریکی شب یه عرب فارسی بلد به دادمون رسید و عکسها رو یکی یکی به راننده های خطی فروشگاه نشون داد و اونا هم مثل آتش نشانهای وظیفه شناس به هر دری زدند تا راننده تویوتا رو پیدا کنند!

حتماً حکمتی بوده که راننده،بلافاصله بعد از دیدن کیف،از در خونه تا فروشگاه،همه هتل ها رو برای پیدا کردن صاحبش بهم ریخته بود!

حالا که چشمهایم تو دیوارهای بقیع بود،می‌گفتم کاش روزهای بعد از رحلت نبی اکرم(ص) هم،جوانمرد مردمی بودند تا رسم امانتداری رو می‌دونستند و با ریحانه رسول،آن نمی‌کردند.مثل همین جوان راننده که وقتی والده را دید،اصرار کرد که باید ما را تا هتل برساند.همین جوان راننده که وقتی امانت یک شیعه را به دستش رساند،کلی شکر به درگاه خدا کرد.همین جوان راننده که وقتی روبروی هتل،ما را پیاده کرد،با زبان بی زبانی از مادرم خواست برایش دعا کند.گفت:معلم! التماس دعا.دعا.دعا...

همین جوان راننده که وقتی سید مهدی خواست کلی حال به او بدهد و یک 10 هزار تومانی سبز! توی جیبش بگذارد،دوست فارسی بلدش گقت:پدرش چاه نفت دارد،حاجی! نکن.ناراحت می‌شود.

همین جوان راننده که از مهدی خواست همه عکسهای ماشینش را از دوربین پاک کند!

حالا توی غروب غمگین بقیع،حالا که درب هم باز شده،می روم و گلایه نا امینی اعراب قرون پسین،را به فرزندان زهرا می‌کنم.

باز هم بقیع همان حال را دارد.غروب و غم وسکوت.ناگهان صدای گریه هایی ممتد به گوش می رسد.چند قدم به صدا نزدیک می شوم.مردی بلند بلند گریه می‌کند.مقابل دیدگان همان سیاه مردان!

صدای گریه ها آنقدر بلند هست که همه را متوجه کند.حتی زنان پشت درب و دیوارها را.زائر دیگری جرأت می‌کند و صلوات بلندی می‌فرستد.مثل صلواتهای توی اتوبوسها.مثل صلواتهای توی مساجد.مثل صلواتهای توی دوره های قرآن.مثل صلواتهای توی ایران!

مثل اینکه امروز قرار است خبری باشد توی بقیع.چند نفر دیگر به صلوات فرستندگان اضافه می‌شوند.جمع ده نفره،حالا شده 40 یا 50نفر.ایرانی هایی که در بقیع متفرق شده اند هم سر می‌رسند.حالا صدای صلواتها،تا مسجد النبی هم می‌رسد.

سیاه مردان به دست و پا افتاده اند.چاره ای ندارند.صدای خش خش بی سیم هایشان توی فضای عطر آگین صلوات بر محمد و آل محمد گم شده.صدای صلواتها هر لحظه بلند تر می‌شود.توی لحن صلوات ایرانی‌ها،صدای شیعیان مدینه،مثل تابلوی بزرگی وسط اتوبان،خود نمایی می‌کند.اشک امان نمی‌دهد.شیعیان مدینه هم گویا عقده 100 ساله باز کرده اند.

ذاکری زرنگی می‌کند و شروع می‌کند به ذکر دعای سلامتی حضرت صاحب(ع).وای خدای من مدینه چه حالی می‌کند امشب.بقیع دارد آسمانی تر می‌شود.حالا همه با هم دعای فرج می‌خوانیم.مرد و زن.نه یکبار.نه دو بار.با هر اتمامی شروعی دوباه است.

برای سیاه مردان چاره ای نمانده.درب بزرگ بقیع بسته می‌شود.این همه جمعیت مشتاق و حالا غیرتی را نمی شود دستگیر کرد.کبریت در انبار کاه؟

درب دیگری باز شده و زائران در کمال ادب به بیرون هدایت می‌شوند.نغمه خوش یا مهدی در بقیع گُــر گرفته است.از درب شرقی بقیع بیرون می رویم،سرخوش از اینکه حالا بغضها ترکیده و بقیع پس از سالها،زبان باز کرده در مدح صاحبانش...

ادامه دارد