تعریفش را زیاد شنیده بودم.دوست داشتم یک بار هم که شده او را ببینم.تا این که همین روزها کتاب«ماه بندان» -حاشیه های سفر حضرت آقا به خراسان شمالی - گیرم آمد.بخشی از کتاب که مربوط می‌شد به حاشیه های حضور آقا در شیروان،به حضور سید روحانی سالخورده ای اشاره می‌کند که جایی مقابل جایگاه نشسته و بعد دیگر دیده نمی شود.

یادم آمد توی تصاویر دیدار شیروانی ها،تصویر سید جلیل القدری را دیده بودم که نمی‌شناختمش.نگو که این سید باصفا،همان کسی است که سالها دوست داشتم حدّ اقل عکسی از او ببینم.ماجرای حضور او در ورزشگاه و دیدار وی با حضرت آقا هم حسابی خواندنی است. 

نویسنده در شرح این ماجرا آورده است:

«روحانی سید سالخورده ای روی ویلچر روبروی جایگاه نشسته است...روحانی سالخورده را از میانه صحبت های آقا به بعد نمی بینم.بعداً می شنوم که اسمش «پیربابای سیدی» است و از علمای باصفای شیروان.بچه های دفتر رهبری قصد داشتند او را بیاورند تا قبل از ورود به جایگاه با آقا دیدار داشته باشد اما برخی از مسئولین شهر مانع شده اند.با حرفهای من در آوردی که بماند!جالب اینکه او هم با اینکه کارت قسمت ویژه را نداشته صبح دیدار راه می‌افتد و معلوم نیست چطور می‌آید و در قسمت ویژه می‌نشیند؟در حین سخنرانی آقا یکی از مسئولین دفتر او را می بیند وقتی متوجه می شود کیست،می گوید بیاوردندش پشت جایگاه تا با آقا از نزدیک دیدار داشته باشد.

آقا هم بعد از سخنرانی وقتی با او روبرو شده و متوجه می شوند «پیر بابا سیدی» است،او را در آغوش می‌گیرند و کلی خوش و بش می‌کنند.»

نویسنده در ادمه می‌گوید یکی از چیزی های که دوست داشتم در این سفر ببینم قیافه آنهایی است که با مصلحت سنجی نگذاشته بودند به خیال خودشان این دیدار شکل بگیرد!البته بعد از دیدار آقا و پیر بابا قیافه آنها جالب تر بود!!!

شاید که نه،قطعاً یکی از چیزهایی هم که باعث شده خیلی از جوانهای خراسان شمالی تا کنون چنین افرادی را نشناسند،علاوه بر خلق دوری از دنیای این علما،همین مصلحت اندیشی های بی مورد بعضی ها باشد.