پیرمرد یک پا جلو می‌گذاشت و یک پا پس می‌کشید.انگار میخواست حرفی بزنه ولی تعارف داشت.

جلو رفتم و سؤال کردم:حاج آقا امری هست در خدمتیم...

با صدای مردانه‌ی پر از محبتش گفت:سرهیئت شما کیه؟

روم نشد چشم تو چشماش بندازم و بگم اینجا سرهیئت نداریم.

آقا سید محمود عزیز رو نشونش دادم و گفتم اگه گلایه ای هست در خدمتم.

واقعاً نمی‌خواستم اگه پیرمرد گلایه داره به گوش سیّد برسه و چند وقتی باهاش کلنجار بره.

پیرمرد دوباره با همون صدا و همون لحن گفت:نه!!!می‌خواستم ازش تشکر کنم که اینقدر اینجا و این خیابون با هیئت شما حسینی شده!