قسمت اول:هم مسیر با فرات

ساعتهای قبل از ورود به کربلا سخت و طاقت فرسا میگذرد.شیعه باشی و سالها آرزوی دیدن حرم ارباب را داشته باشی و یک رو قبل از عرفه رهسپار طائر حسینی و شوی و... وای که همه اینها دلت را بی تاب میکند برای زیارت آن قبله عشق.

این اسمش اعتراف است.یک اعتراف صادقانه.این حال و این اشتیاقی را که حالا برای زیارت حرم ارباب دارم،قبل از زیارت مدینه و مکه نداشتم.چند بار توی این سفر حسابی دلم شکست.یک بار توی کرمانشاه بود.وقتی حاجی کاروان(حاجی کَلوخ)گفت:چیکار کردید که میهمان عرفه ابی عبدالله شدید؟؟؟

یک بار وقتی لب مرز،زائرانی را دیدم که به امید گرفتن ویزای انفرادی روزها نشسته بودند و لحظه شماری میکردند برای ورود.یک بار هم وقتی چشمم به ایوان باصفای شهنه نجف افتاد و بی اختیار...ایوان نجف عجب صفایی دارد...

این دلتنگی های این چند ساعت مانده‌ به کربلا اما جنسش فرق میکند با همه دلتنگی ها.بچه هیئتی ها میدانند.دلتنگی ای شبیه همان حس سیاه پوشان!دوست داری هر لحظه بگویند محرم شده و تو سیاه پوش شوی و فقط گریه کنی و سینه بزنی.

تمامی ندارد این جاده نجف به کربلا.از کنار شریعه میگذری.بخشی از جاده با فرات هم مسیر میشود و بخشی دور.کجای این صحرا فرزند رسول خدا خیمه میزد و عباسش مشک ها پر میکرد و دل کودکان را شاد؟فرات که بخیل به نظر نمی رسد با این همه جاری آبش!!!پس چرا سهم علی اصغر تیر حرمله شد؟فرات!جواب نمیدهی؟کم می‌شد از تو اگر جرعه ای از مهریه مادر را نصیب نواده اش میکردی؟

فرات!فرات!فرات...ننگ بر قومی که نامت را تا ابد برای تشنگان مساوی بُخل کرد...

زائران پیاده اباعبدالله هر چند عددشان با عدد زائران اربعین قابل قیاس نیست،ولی کم نیستند.قدم به قدم هم مامورین امنیتی با سنسورهای مخصوص بمب یاب‌شان،در حال عملیات چک و احیاناً خنثی سازی بمب!

حالا که فکر میکنم به آن روزها می بینم چه ضعیف بودند این دستگاههای بمب یاب.چرا نمی فهمند که در قلب هر شیعه که راهی کربلا میشود یک بمب نهفته است.چرا نمی‌یابند این بمب ها را...

مسیر کوتاه نجف به کربلا با جاده ای که بخشهایی بوی بهسازی میدهد و تکه های یاد فقر و جنگ این مردم غربت زده را تداعی میکند،تمام نمی شود.از صدقه سری کاروان دانشجویی و برنامه ریزی آقایان بالا،گویا برنامه دیدن کاخ امُ الاشرار و اب الضلماء،یزید زمان،صدام لعین زمین و زمان،قبل از ورود به کربلا برای ما تدارک دیده شده.

بگذریم که بدبخت مردم عراق،خودشان هم نشانی کاخ را نمی‌دانستند.بگذریم که بابِل همان شهر قدیمی تاریخ،همان محل اولین تمدنهای بشری بین النهرین،همان سرزمین رشک بر انگیز ماسونها برای تصاحب مدار 33 درجه زمین،همین جاست.بگذریم که از کاخ مجلل تشریفاتی و ییلاقی صدام لعین،با آن همه اشیاء عتیقه و باستانی و با ارزشش،چیزی جز بوی توحش غربی ها و امریکایی ها باقی نمانده.از همه اینها که بگذریم،به قول آقا سید،برنامه بیخودی بود قبل از زیارت حرم ارباب!

چشم ها را برای دقایقی می بندم.با صدای بلند گریه‌ی یکی از هم کاروانی ها بیدار میشوم.هراسان که نکند به کربلا رسیده ایم و آنها چیزی دیده اند و من خواب و بی نصیب...

اینجا ورودی شهر غم است.

کربلاء تَرحب بِکُم...

ادامه دارد