قسمت دوم:السلام علی العباس

شهر غم،با همه فضائل زیارتش،خودنمایی کرده بود.این را میشد از صدای محزون بچه ها،گریه های گاه و بی گاه هم سفران،شلوغی شهر و زائران پیاده،آسمان نیمه ابری و غم زده و همه‌ی چیزها و نشانه های دیگرش فهمید.

کربلا از لحاظ شهری و موقعیت جغرافیایی،مثل همه شهرهای کوچک عراق است.بافتی قدیمی و کهنه،خانه هایی که بوی جنگ و ویرانی را از فرسنگها دورتر به مشام میرساند،خیابانهایی که میان دوراهی تجدد و واپس گرایی گیر کرده اند،همان سیم برقهای معروف که هر صاحب خانه ای انگار شخصاً یکی را برای خودش از مرکز اصلی برق گرفته و تا خانه اش رسانده است!!!

یک فرق محسوس کربلا با نجف و جاده منتهی به آن،امنیتی بودن اوضاع است.حساسیت این روزهای مانده به عرفه و خیل عظیم زائران حسینی،دلیل خوبی است برای امنیتی تر شدن حال و هوای کربلا.از ابتدای ورودی شهر تا کوچه و پس کوچه های حرمین شرفین،مملو از نیروهای امنیتی و گیتهای بازرسی است.

ورودی شهر را نیروهای امنیتی مسدود کرده اند.این یعنی راه اصلی ورود به کربلا و نزدیک شدن به هتل بسته است.خدا به خیر کرد که راننده و راهنمای عراقی مسیر میانبری را بلد بودند.مسیری که به نظر میرسد در حاشیه‌ی کربلا است و تمام راههای بسته را دور میزند.

بعد از چند دقیقه میرسیم جلوی در هتل انوار بقیع.اینجا گویا دفتر شرکت شمسا است.شرکتی که کار و بار زائران ایرانی عتبات را ردیف میکند.البته کار و بار خودش هم حسابی رو به راه و ردیف است،ماشاءالله!

لیست کاروان یا همان مانیفست چند بار توی کربلا توسط ماموران مختلف چک میشود.دقایقی از ورود ما به کربلا گذشته و اغراق نیست اگر بگویم هیچ کس چشم از پنجره ها بر نمیدارد.همه دنبال چیزی هستند.خورشید هم کم کم دارد خداحافظی میکند با شهر خون.البته ما هنوز ناهار هم نخوردیم! ولی این جماعت که تا دیروز به واسطه دیر شدن چند دقیقه ای ناهارشان،زمین و زمان را به هم میدوختند،چرا اینقدر ساکت و مات اند؟؟؟

یکی صدا زد،دیدم،دیدم...نگاه کنید،سمت چپ را نگاه کنید...


راست است که باید اینجا با اذن بیایی.راست است که سال 61 هرکس به کربلا آمد اول با علمدار سپاه مواجه شد.راست است که رشید است و زیبا و منیر.راست است که خورشید هم رشک می ورزد به جایگاهش...

راست است...

راست است،عباس...

ادامه دارد