قسمت سوم:ای اهل حرم...

ساعتی هست توی کربلا این خیابان و آن خیابان می‌شویم.الان سوار یک ایسوزوی باربر شدیم تا اسباب همسفران را به هتل برسانیم.من و آقا سید محمود و صدرا و ابو صدرا،تنها مسافران این ایسوزوی عراقی هستیم.بقیه هم با مینی بوسی کوچک عازم هتل محل اقامت شده اند.

برای حفظ امنیت زائران،همه اتوبوسها در کربلا داخل یک گاراژ نسبتاً بزرگ جاگیر می‌شوند و زائرانشان با وسیله های کوچکتر راهی هتل ها.البته تعدادی هم پیاده و با گاری یا وسایل دیگر حمل و نقل مثل وانت و نیسان و...

«فندوق سفیر هدی الوالی»،نام هتلی تازه ساز و چهار ستاره در حومه شهر کربلاست.حومه‌ ای که فقط طبق نقشه ها 1200 متر با مرکز کربلا،یعنی حرمین شرفین،فاصله دارد.این "فندوق" یکی از شش فندوق درجه یک کربلایی هاست.هتلی بزرگ با میهمانانی از کشورهای مختلف که نقطه اتصال قلبی همه آنها یکی است.عشق به حسین(ع).

در ابتدای ورود به هتل قبل از تحویل گرفتن اتاق ها،به واسطه گرسنگی مستولی شده، راهی طبقه منفی یک شده و با غذای رژیمی مانده،که همان پلو مرغ معروف است،رفع حاجتی می‌کنیم.اما کیست که نداند کربلایی با این چیزها حاجتش روا نمی شود!

آقایان متاهل این بار خیلی خوشحال تر به نظر می‌رسند.یک بار توی هتل نجف وقتی خواستند با متعلقاتشان!یک جا بنشینند و غذایی بخورند،با تذکر پیاپی مسئولان هتل مواجه و از این کار منصرف شدند.ولی اینجا به خاطر پایان ساعت پذیرایی هتل و تعداد محدود همسفران ما،برای یک بار هم که شده، از این بابت دلی از عزا در می‌آوردند.الحمدلله.

کار تخصیص اتاقها و شناسایی آن هم خیلی طول نمی‌کشد.غروب شده و صدای اذان هم طنین انداز.می خواهم خاکی از تن بروبم و غسلی و یا علی.حاجی نیری،هم اتاقی با صفا که از فرط خستگی روی تخت اتاق دراز به دراز افتاده،با همان بی حالی و خستگی می‌گوید:شنیدم زائر اباعبدالله،اگر بدون غسل هم به زیارت برود،حرجی بر او نیست!

قشنگ تر هم هست.اصلاً غسل میخواهی چه کنی زائر؟برو تنت را در زلال معرفت حسین سیراب کن.برو با لباس خاکی و تن خسته تا ارباب بگوید نوکرم اینچنین مالامال اشتیاق زیارت من است.بگذار دلت بشکند برای خستگی هایی که حسین را مکروب کرد...

توی همین فکرها بودم که خودم را وسط صحن حضرت سقا پیدا کردم.

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...


عربها چقدر قشنگ این دو دمه‌ی ما را می خوانند.انگار ورودیه عباسیه،این دو دمه است.بعد هم سلامی بر عبد صالح خدا،پسر ام البنین و بعد هم...

راستش بُهت تمام وجودم را گرفته.من؟شب عرفه؟حرم سقا؟خوابم یا بیدار؟

تمام نمی شود این بهت بی پدر.چرا درکت نمی شود کجایی زائر؟روبروی روضه منوره ایستادم،ولی ولله روی رفتن و پای ایستادن ندارم.هر کسی اینجا گوشه ای دارد برای خودش.عراقی ها آن طرف تر گوشه ای بزرگتر گرفته اند و منبر و روضه و نوحه و اشک...

شاید با اشک آنها دلم بلرزد.

توی یکی از ایوانها گوشه ای می یابم.حکمتی دارد این گوشه نشینی در حرم عباس.باید گوشه بنشینی،ملتمسانه نگاهش کنی،زیر لب ذکر آب،آب بگیری...بعد میفهمی معنای خجلت و درماندگی چیست.بعد دلت می‌لرزد.بعد هوا بَرَت می‌دارد که بگویی:

یا عباس!جیب المای لسکینه...

حالا اگر می‌توانی جلوی اشکهایت را بگیر.حالا این تو نیستی که اشک می‌ریزی،این زمین و زمان است که پروازت میدهد برای زیستن در هوای عباس...

ادامه دارد