قسمت چهارم:تــردیـد

زیارت عباسیه با تمام دلخوشی های زائر برای خوب شدن حالش،خیلی لذت بخش و شیرین است.خادمان حرم حضرت سقا هم در نوع خود بی نظیر اند.سادات عمامه به سری که "دی ان ای" خونشان با خدمت در این آستان،نسل به نسل می‌چرخد و سالهاست در این خانه خدمت‌گزارند.

مرض مخالفت با روضه خوانی ایرانی ها اینجا هم اپیدمی است! چه ترسی است از این روضه و اشک،خدا می‌داند.از رضا شاه گرفته تا صدام،و البته نمونه های امروزی دوستان ایران هم با این موضوع مشکل دارند.اساسی.

این را می‌شد از ممانعت چند باره برخی از خادمان حرم حضرت سقا،برای روضه خوانی و عزاداری گروهی از زوّار تهرانی فهمید.چند بار تذکر لسانی و بهم زدن مراسم کفاف نکرد و سر آخر کلهم اجمعین روضه خوان و روضه گوش کن و مستمع و بیننده را متفرق کردند.

از این تفرق و تذکر تلنگری هم نصیب من شد که آهای هیچ حواست هست نماز نخواندی؟

این اولین نماز کربلا را می‌خوانم و حالا انگار باید اذن بگیرم.اذن دخول حرم حضرت ارباب را اینجا می دهند.مقابل روضه منوّره می ایستم.

آقا جان! اجازه می‌دهید ارباب را زیارت کنم؟

کجایی برادر؟تو کجا و شنیدن و درک کردن صدای اجازه علمدار کجا؟

فقط یادت باشد سوی خیام حسین که رفتی اهل نامردی و نیرنگ نباشی.یادت باشد صدایت را بلند نکنی.یادت باشد دل عقیله سادات را گرم کنی با حضورت.یادت باشد هنگامه خاموشی دنیا،تو رها نکنی خیمه حسین را...

یادت باشد که اینها عباس را اذیت می‌کند.یادت باشد...

باب الحسین(ع) را می‌بوسم و رهسپار خیابانی بهشتی می‌شوم.یادم از بقیع آمد.شهر خاموش شیعیان.یادم آمد زیارت بقیع با "کفش" جور نمی آمد.هرقدر بقیع مظلوم و غریب و خاموش است،اینجا نورانی و شلوغ و پر سر و صداست.ولی اینجا هم باید کفش از پا بکنی.حیف است خاک این شهر که جای پای ملائکه است،زیر کفش های دنیایی ات،آلوده شود.

ایستادن رو بروی حرم ارباب دل می‌خواهد.درست وسط خیابان بین الحرمین می ایستم.ولی نه با دل.با پـــا.با پایی که جرأتش از دل بیشتر است.دست ادب روی سینه...

السلام علیک یا ابا عبدالله...

 

نوازش گنبد مطلای حرم توسط پرچم سرخ زیبای ارباب،به یاد ماندنی ترین صحنه سفر است.رقص عشق میکند در میان این همه ملائکِ پاسبان این حرم خدایی.

یاد یکی از روزهای سفر حج برایم زنده شد.روزی که وارد صحن مسجد الحرام شدم.کنار روحانی سالخورده ای ایستادم.شیخ با صفا،دستی بر سینه گذاشت و گفت:السلام علیک یا اباعبدالله!

کارش عجیب بود ولی غریب نه!

غریب نیست روبروی کعبه به حسین سلام بدهی،که اگر نبود نام زیبایش،بی شک نبود کعبه و دین و آئینی.

قدم ها اینجا آهسته برداشته می‌شوند.زائران زیادی را می‌بینم که چپ و راست بین الحرمین روی زمین ولو شده اند.برخی آنقدر خسته اند که حتی با رد شدن از روی پاهایشان هم از خواب بیدار نمی‌شوند!بعضی هم یادشان رفته سیزده را بدر کنند،آمدند اینجا و با پیک نیک و غذا،شب عرفه را احیا می‌کنند!بعض دیگر از زائران ولی دلشان آشوب است.

آنها هم شنیده اند که خدا روز عرفه اول نگاهش به زوّار اباعبدالله است،بعد به عرفات.دلشان آشوب است که با نگاه خدا و ولیّش،چه کنند؟

برای من ولی فقط و فقط این ثانیه ها با تردید پر می‌شود.تردید،تردید،تردید.

با چه رویی داخل شوم؟

ادامه دارد