قسمت پنجم:باب الشهداء

بین الحرمین خیابان معروفی است برای شیعیان.راهی میانه حرم دو برادر.دو عاشق و معشوق.دو دلداده.میان همین خیابان بود که ارباب شهیدان عالم ولوله دیدن عباس در دلش غوغایی به راه انداخت.راهی که عباس را به آب و آب را به عباس رساند.برهوتی که تا قیامت شرمنده مشکهای خالی اهل حرم شد و امروز شرمنده چشمهای گریان عاشقان اباعبدالله.

باب الشهدا پذیرای زائرینی است که بین الحرمین را به شوق دیدار کعبه عشق،حرم سید شهدای عالم،طی طریق کرده اند.کنار در می ایستم.دستی روی سینه و سلامی دوباره.

نا خود آگاه چشمم به کاشی های زیبای روبرو می‌افتد.روی پیشانی ظلع شرقی حرم،کتیبه ای با خط خوش ثلث،زیارت معروف ناحیه مقدسه را برایت زمزمه می‌کند.حالا باید همراه امام عصر، اینگونه سلام بدهم:

السلام علی شیب الخضیب...(سلام بر محاسن خونی شده)

اشک امان نمی‌دهد.دل جلو رفتن ندارم.همین جاها گوشه ای می‌نشینم.بی خود از خود شده و بی خود از دنیا.حرم ارباب،شب عرفه،زیارت ثارالله.همه اینها مزد سالها انتظار و گریه است.هیئت و شبهای هیئت.آن همه آرزوی زیارت،حالا اینجا این منم و این حرمی که آرزوی میلیونها شیعه‌ی دلداده است.

اوضاع ظاهری حرم،بر عکس دل ساکنانش،خوب و رو به راه است.به لطف دولت شیعه و کمکهای عاشقان،چند سالی است بازسازی و توسعه حرمین آغاز شده.سقف زیبا و تازه ساز و چهل‌چراغهای بزرگ حرم اباعبدالله مثل فرشهای تمیز و نوی آن،نشانه خوبی است از آغاز یک حرکت بزرگ.

سقف صحن حرم مطهر،به خوبی "معماری ایرانی اسلامی" را برای بیننده تداعی می‌کند.سقفی بلند با کاشی های رنگارنگ فیروزه ای با گنبدهای کوچک بزرگ و طاق و هشتی و پنجره های چوبی ایوان،همه و همه نشان هنر استادکاران زبده ایرانی است.

چند وقت بعد هم قرار است همه اینها به هنر ضریح و مینیاتور ایرانی استاد فرشچیان،آراسته شود.

فضای داخلی صحن ولی خیلی کوچک و محقر است.خیلی کوچتر از صحنهای امام رضای خودمان.ولی کوچکیش هم صفایی دارد.حرم حضرت سید الشهدا خیلی هم تمیز تر از حرم حضرت عباس است.کاشی کاری های ایوانها همه بازسازی و مرمت شده و آئینه کاری ها هم تر و تازه اند.

همه اینها هست ولی فضا مثل رنگ غالبش که سرخ است،سنگین و مبهوت است.

فضای اینجا آدم را می برد به شب های عاشورای هیئت.شبهای سنگینی که حتی گریه هم توان میخواهد.پرده ای روی دلت می کشند تا نبینی و نفهمی آنچه را که اهل بیت دیدند و سوختند.ولله بیش از این توان جلو رفتن ندارم.نمی خواهم چشم در چشم شوم.شرم دارم از حضور.

ولی بی معرفتی است رو بروی ضریح ارباب سلامی عرض نکنم.خرامان خرامان خودم را به باب القبله می‌رسانم.ضریح شش گوشه با آن در زیبای روبری ضریح،عشق بازی می‌کند با زائر.زیارت شب عرفه با همین نگاه و سلام تمام می‌شود.

راستی مگر جواب سلام واجب نیست؟جواب واجب است آقا.

یاد پیرمردی افتادم که با پای زخم شده وارد حرم ارباب می شود.پاها را رو بروی ارباب می‌گیرد و می‌گوید:"حسین! بیبین پاهایم زخم شد.آنقدر دنبالت گشتم صحرا به صحرا تا به تو رسیدم.ولی با پای زخمی.حسین! تو هم باید آن دنیا دنبالم بگردی و مرا پیدا کنی!"

حاشا الله اگر من کمترین،چنین غلطی بکنم.ولی ارباب! سلام نوکر را جواب نمی دهی،نگاهی که میکنی.نه؟می دانم.حتی اگر دل پر هم داشته باشی از نوکرت،ولی نگاهت را دریغ نمی‌کنی...می‌دانم.

هتل الوالی شب شلوغی دارد در این عرفه.زائران لبنانی و کویتی و عربستانی های غریب هم اینجا هستند.توی رستوران هتل هیچ کدام از همسفرها را نمی بینم.تازه بعداً متوجه می‌شوم،خواب شیرین،توفیق زیارت را گرفته از بعضی ها...

ادامه دارد...