فاخر بود.مثل بیشتر کارهایش.من را دوباره برُد به روزهای آژانس شیشه ای.

یکی از دوستان دوران راهنمایی،آنقدر موسیقی متن آژانس شیشه ای را گوش داده بود که کاستش این اواخر صدای قریچ و قوروچ می داد به جای صدای موسیقی.

هنوز هم زنگ صدای افتادن پوکه اسلحه حاج کاظم آژانس شیشه ای با آن طنین دل انگیزش توی گوشم هست.فاطمه فاطمه گفتنش...رگ غیرت حزب اللهی اش که برای همرزم روستایی اش باد کرده بود...قصه جنگ که از زبانش تراوش می کرد...

این روزها با "چ" دوباره یاد آژانس شیشه ای اش افتادم.همان غرور و غیرت و هنر را می شد توی "چ" هم جستجو کرد.

"چ"داستان زندگی شهید چمران نیست.سخت است زندگی مصطفا را در یک فیلم دو ساعته آوردن.مرد کهن می خواهد همه داشته های چمرانِ امام را بر صفحه نقره ای تصویر کند.

"چ" بُرشی از یک اتفاق زندگی "چریک مهربان"ایرانی هاست.

اما انصافاً بُرش معقول و هنرمندانه ای است.به قول یکی از دوستان هنرمند،"چ" متبرک شده به نام شهید مصطفی چمران.

یکی از اساتید ما که اتفاقاً صنمی هم با حز ب اللهی جماعت نداشت،می گفت:پسرم از وقتی زندگی آقای چمران را خونده،میگه اگه خدا بهم پسر داد،اسمشو میذارم"مصطفی".

حتی زورش میومد بگه "شهید چمران"ولی مصطفای مهربان ایرانی ها با پسرش ارتباط برقرار کرده بود.به همی سادگی.

گفتم مصطفای ایرانی ها.نه اشتباه گفتم.او مصطفای لبنانی هاست.مصطفای بعلبکی ها.مصطفای جنوب بیروت.مصطفای ناسا هم هست.مصطفای پاوه و دهلاویه.مصطفای خیابان بهارستان و مجلس شورا.مصطفای نماینده امام در شورای جنگ.مصطفای رفیق فابریک دکتر شریعتی.مصطفای زن آمریکایی اش.مصطفای زن لبنانی اش.مصطفای رفیق غار امام موسی صدر...

و حالا مصطفای ابراهیم حاتمی کیا و "چ".

باید برای این حاتمی کیا و این "چ"اش،تعظیم کرد.