بروز رسانی بعد از یکسال!

قسمت ششم:صبح عرفه

زیارت نیمه شب گذشته،خستگی راه،اندک خوابی برای آمادگی زیارت عرفه و صد برابر اینها بی لیاقتی و بی توفیقی،نمی گذارد نماز خوان جماعت حرم حضرت سیداشهدا در صبح عرفه باشم.

نماز صبح را در هتل می خوانم و بعد از خواب کوتاهی با روشنای صبح و صدای هلی کوپتری که در نخلستانهای پشت هتل مشغول چرخ زدن بود از خواب می پرم.دلهره عجیبی تمام وجودم را فراگرفته.نکند عرفه به ظهر رسیده و من جا ماندم؟

خیلی می ترسم.نفهمیدم فاصله خواب و خستگی را.نکند مثل نماز صبح به فضیلت زیارت ارباب نرسیده ام.از پنجره هتل نگاهی به اطراف کردم.آنقدر ترسیده بودم که یادم رفته بود در مساحت این اتاق،ساعتی هم هست.

آفتاب صبح کربلا و نخل های قد کشیده در این بارش ذرات نور،دلم را روشن کرد.

نه هنوز صبح است.تجدید وضویی می کنم و از اتاق بیرون میروم.تازه توی آسانسور هتل یاد هم اتاقی ها می افتم. راستی حاجی نیری و آن یکی کجا بودند؟دمش گرم حاجی نیری.دیشب زیارتش را کرد.صبح نمازش را در حرم خواند.حالا هم زودتر از من راهی حرم شده.

بی سبب نیست که هر چه پیر تر می شوی،حبیب تر می شوی.

منِ خوشحال که فکر می کردم زرنگ جمع ام و اولین صبحانه هتل را می خورم و بعد هم حرم،تازه توی صف نسبتاً زیاد و طولانی صبحانه خورها می فهمم آخر خطم!

صبحانه عرفه را باید جای دو وعده می خوردم.مطمئن بودم که به ناهار هتل نمی رسم.از طرفی هم مطمئن تر بودم که آنقدر خسته می شوم که اگر ناهار نخورم ثواب زیارتم را با قند پایین و اعصاب نداشته به لقمه ای نان می فروشم!

صبحانه مردانه ای خوردم به همراه مفاتیح کوچک هدیه مادرم عازم حرم شدم.تجمع دم در هتل و منتظران وسیله نقلیه عمومی نشان از روز شلوغ کربلا داشت.من بی خیال مینی بوس شدم و راه افتادم.

هتل هدی الوالی جایی در نزدیکی های مقام زیارت امام صادق(ع) ساخته شده.می شود گفت این هتل بین مقام امام صادق و مقام امام زمان(عج) است.برای رسیدن به حرم از کنار مقام امام زمان(عج) باید عبور کنی و بعد به بازارچه ای قدیمی که مشرف به شمال غربی حرم حضرت عباس است می رسی و بعد هم حرمین شریفین.

امروز همه جا شلوغ است.بازار،مقام های مقدس،پیاده رو ها و خیابان ها،هتل ها و ورودی های شان.اما از همه جا شلوغ تر،خیابان بهشتی بین الحرمین است.

صبح کربلا هم مثل شب و غروبش زیباست و البته گرم.بسیار گرم تر از شب گذشته.فکر کنم اختلاف دمای هوای صبح و شب بین 20 تا 15 درجه ای باشد.

بین راه توی بازار بوی خیار ،ناگاه حواسم را پرت کرد.کمی به اطراف نگاه کردم.خانواده محقر عراقی با سفره ای ساده مشغول خوردن نان و پنیر و مختصر خیاری بودند و عجله برای رسیدن به زیارت عرفه در همه حرکاتشان معلوم بود.همان گوشه بازار در پیاده رویی با ظاهری نه چندان دلچسب روی بار و بندیلشان نشسته بودند و صبحانه کربلایی می زدند به بدن.

خجالت کشیدم.آب شدم.یاد صبحانه نیم ساعته هتل 5 ستاره هدی الوالی افتادم و...

من هم زیارت می کنم و این بنده خداها هم.من کجا و اینها کجا؟تازه خجالتم آنجا بیشتر شد که فهمیدم اینها برای زیارت عرفه هم مثل اربعین و البته با وسعتی کمتر،با پای پیاده به شهر ارباب می رسند.

من را بگو که حساب ناهار و نخوردنش و زیارت را از دست دادن و اینها را هم کرده بودم.ای دل غافل!!!

ادامه دارد...