دلم می گیرد هر موقع از مادر و دختری که زیر چکمه های ساواک له شدند،می شنوم و احساس می کنم هنوز زنده ایم و مرضیه و رضوانه را نشناخته ایم.

 مرضیه حدیده چی دباغ

مرضیه حدیده چی دباغ همان زن مبارز و صبوری است که سالهای سیاه کمیته مشترک ضد خرابکاری،گواهی حضور با صلابت و مظلومیتش را می دهند.نمی دانم چرا نمی دانیم که مرضیه و دخترش چهره های ماندگارند.نمی دانم چه کسی مسئول انتخاب این چهره های ماندگار است.آن شخص یا اشخاص اصلا در ایران زندگی می کنند یا نه؟آنها اصلا جغرافیای صبر و استقامت را می شناسند یا نه؟آنها اصلا برای علم حلم و بصیرت و ولایت مداری جایگاهی در علوم می بینند یانه؟آنها بعد از 32 سال می خواهن روزی بیدار شوند و تا مرضیه ی حلمای ما هست،اورا به ماندگاری چهره اش در سیمای تلویزیون ایران به من و دوست هم اتاقی ام معرفی کنند؟

شاید هم خود مرضیه و رضوانه خانم نمی خواهند چهره ماندگار شوند.به همان دلیلی که تا کنون در تلویزیون کمتر دیدیمشان.اما برای من و تو،جوانهای نسل سوم انقلاب فرض است که مرضیه را بشناسیم.خاک بر دست و دهنم،اما واقعیت است که هم اتاقی هم دانشگاهی من،مرضیه ی خواننده ی رقاصه را-که وقتی مر سایتهای بعضاً خودی هم برایش عزا گرفتند- می شناخت ولی مرضیه حدیده چی دباغ را،اسمش را هم نشنیده بود!

مرضیه و دخترش رضوانه،در سالهای کبود ظلم و سفید مبارزه،یلی بودند برای خودشان.آفتابی بودند بر کوه یخ ستم.خوش بحال آن دختری که مادر در وصف استقامتش این چنین می گوید:

" نیمه های شب بود. تاریکی محض. صدای زنجیر بند را شنیدم. از لای دریچه سلول نگاه کردم. دو تا سرباز زیر بغل دخترم را گرفتند و انداختند وسط راهرو. هر چه با سطل آب روی سرش می ریختند به هوش نمی آمد. من با مشت به در می کوبیدم. صدای فریادهایم توی راهرو می پیچید. در همان لحظه آیت الله ربانی که توی بند ما بودند شروع کردند با صوت زیبایی آیه "واستعینو بالصبر و الصلوه و انها لکبیره الا علی الخاشعین" را خواندند. قدری آرامش یافتم. طوری که احساس کردم با فریاد و گریه دارم کار خطایی انجام می دهم.استغفار کردم. به خودم آمدم. یک پتوی سربازی آوردند و بدن نیمه جان دخترم را گذاشتند توی آن و بردند. گفتم تمام کرده. خدا را شکر کردم که دیگر شکنجه نمی شود. شانزده روز بعد یک شب در سلول باز شد و یک نفر را انداختند داخل . دیدم دخترم" رضوانه" است. جای دستبندهای آهنی روی دستهای دختر بچه ام مانده بود. به سختی نفس می کشید. هنوز هم که سی و خورده ای از آن روزها گذشته گاهی اوقات نمی تواند حرف بزند. اصلا صوت ندارد."

یاد باد آن همه صبر و اجر را...