اینجا شهر گم شدن است.شهر غریب ماندن.غریبه بودن...

مدینه لمس لحظات رؤیایی خوابهای شیرین شیعیان فاطمه است.شهر تلمّذ به دعای «اللهم العن قاتلیک...»

 مدینه شهر کوچه بنی هاشم است.شهر سوختن یک در...شهر آتش گرفتن بالهای یک پروانه.یک پرستو.یک مادر...

 می آیی مدینه.می آیی تا پیدایش کنی.اما نگرد که گشته اند و نیافتند آن گمشده این شهر را.

حس آشنایی است برای مسافران مدینه،اینکه از همان ابتدا در جستجوی یک گمشده باشی.از لابلای نگاه مسافران این شهر خاموش می شود تمنای یافتن عشق را به راحتی پیدا کرد.

کاش به زودی زود مسافر مدینه شوی تا هم احساس گردیم در این حس تازه...

اینجا هنوز بوی آتش می آید.آتشی که در کربلا بر خیمه ها نواخته شد،اینجا شعله گرفت...اینجا بر یک در و یک مادر...

مادر در حوالی همین کوچه بود که پرش سوخت...

که پرنیانش آتش گرفت...

از روحانی سید جلیل القدری پرسیدم:آقــــا!کوچه بنی هاشم کجاست؟!

گفت از همین جا پای سومین چراغ که بنشینی انگار به دیوار کاه گلی کوچه بنی هاشم تکیه زده ای.

و من با بغض این تصویر را ثبت کردم...

و من در پی آن گمشده پای این دیوار کاه گلی تکیه زدم و نبض روضه تپیدن گرفت.

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا مُمْتَحَنَهُ امْتَحَنَکِ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَکِ فَوَجَدَکِ لِمَا امْتَحَنَکِ...

بمیرم،بمیرم که در مقابل دیدگان غیرت حسن،در مقابل چشم عاشورایی حسین،در میان در و دیوار...

بمیرم برایت مادر جان.برای آن لحظه که گفتی یا اَبَــــتاه...

 مادر جان...این کوچه بنی هاشم شماست که به دست بت پرستان آدمکش وهابی اینچنین نابود شده؟

اینجا قدمگاه اهل کساء است که در کشاکش نامردی آل بی شرف سعود،سنگ فرش قدوم نماز گزاران بی بصیرت عرب شده؟؟؟

کاش آن روز مدینه را تاریخ نمی دید.کاش احتجاج شیخ طبرسی نمی نوشت که بر وجود نازنین بانوی عصمت الله،چه آمد.

و تو می دانی که چه کرد این مصیبت عظمی با قامت خیبری مولا...

و تو می دانی که زانوان علی آنگاه که خبر مصیبت تو را سالها قبل از خزان،از لسان پیامبر خدا شنید،خم شد که نه!شکســـت...

فاطمه جان.ای مادر یاسهای عاشورایی.مادر خیمه های زینبی.مادر التماسهای شیعه.مادر نرجس های آخر الزمان...

اینجا شهر شماست و این آخرین لحظات حضور من در شهر شما.اینجا بقیع و آنکه در پشت این تصویر است من بیچاره گمگشته...

این شهر گمشده ای دارد که هر چه بگردی نمی یابی آن گمشده را...

وقت تمام است.باید احرام ببندی و از این همه عطر یاس خداحافظی کنی.مادر جان می شود به حرمت عطر یاست،تقدس بوئیدن بوی سیب را نصیم کنی؟!

مادر جان میروم ولی می دانی که دلم لا بلای همین سنگها و خاکهای بقیع جا می ماند.و شما می دانی که دلم را جا می گذارم تا روزی به گوا عاشق شما بودن آن را گواهی آورم... 

و من میروم و همین عکسها می ماند از زیارت شهر شما برایم...